شمیم فسا

ادبی ؛ اجتماعی و آموزشی

مطالب اصلی و معانی اشعار فارسی سوم راهنمایی

معانی اشعار ؛ دانش های زبانی و ادبی ؛ نکات مهم و تاریخ اذبیات فارسی سوم راهنمایی را در ادامه مطلب ملاحظه فرمایید.


ستایش(Praise)

ستایش

ملِکا! ذکر تو گویم که تو پاکیِ و خدایی      نروم جز به همان ره که توام راه نمایی 

سنایی غزنوی 

مَلِک: پادشاه ، صاحب ملک . ج . ملوک             ذکر: یاد کردن ، بیان کردن . یادآوری

خدا :  1 - آفرینندة جهان . 2 - مالک ، صاحب          شعر فوق، بیت آغازین یکی از غزل­های «سنایی» است.

معنی: پادشاها! ]برای آرامش درونم[ از تو یاد می­کنم که پاکیزه و آفریننده­ای و جز به آن راهی که تو نشانم می­دهی، نمی­روم.

ملک: مناداست و (ا) حرف ندا.

منادا: کلمه­ای­است که بعد یا قبل از حروف ندا قرار گرفته و مخاطب جمله­ی وابسطه به خود می­شوند. منادا در شمار جمله­ی کامل محسوب می­شود و بیت فوق، شش جمله دارد: ملِکا! ذکر تو گویم که تو پاکیِ(پاک هستی) و خدایی(خدا هستی)/  نروم جز به همان ره که توام راه نمایی.

در سال گذشته خواندیم:« پاکا! ملکا! مُلکِ جان­ها از انِ توست و جمله دل­ها به فرمانِ تو». در این عبارت، «پاکا! ملکا!» هر دو منادا هستند. و (ا) پایانی کلمات، حرفِ نداست. منادا در حکم جمله­ی کامل است.

مُلک: سرزمین

مَلِک: فرمان­روا، پادشاه

مِلک: خانه و زمین

مَلَک: فرشته

شناخته­ترین حروف ندا، عبارتند از: ای، یا، ا، ایا و ... . مثال: سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ ...

تحمیدیه: به معنای حمد و ستایش خداوند و در اصطلاح عبارت است از مقدمه­ای که در آغاز کتاب­ها در ستایش خدا و برشمردن نعمات و صفات او آورده می شود. و اکنون نمونه هایی از سرآغاز تحمیدیه ها را در ادب فارسی جهت استفاده همکاران می آوریم :

بسم الله الرحمن الرحیم                               فاتحه آرای کلام قدیم

**

بسم الله الرحمن الرحیم                           تاج سخن راست چو در یتیم

تاج سخن چیست ثنای خدا                      کوست به جانی و به گر نی به جای

**

بسم الله الرحمن الرحیم                       مطلع دیوان علی عظیم

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمه­ی دوم سده پنجم و نیمه­ی اول سده­ی ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنانچه ازشعر سنایی برمی‌آید او به تمام دانشهای زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استاری داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶۲ سالگی درگذشت. از آثار وی غیر از دیوان قصیده و غزل و ترکیب و ترجیع و قطعه و رباعی، مثنویهای وی معروف و بدین قرارند: مثنوی­های حدیقةالحقیقه، طریق التحقیق، کارنامه­ی بلخ، سیر العباد الی المعاد، عشق‌نامه و عقل‌نامه. سه مکتوب و یک رساله­ی نثر نیز به وی نسبت داده‌اند.


به نام خداوند جان و خرد                                       کزین برتر اندیشه بر نگذرد جان: روح، روان            خرد: عقل، اندیشه کزین: مخفّف(که+ از +این) به نام آفریدگار روح و اندیشه­ی انسان آغاز می­کنم که اندیشه­ و درک انسان به بالاتر و بهتر از این راه نمی­برد. خداوند نام و خداوند جای        خداوند روزه دهِ رهنمای نام: 1 - اسم ، لفظی که برای نامیدن کسی یا چیزی به کار می رود. 2 - شهرت ، آوازه (خوب ).  3 - کلمه ، لفظ . 4 - صورت ظاهر. 5 - نشان ، اثر. جای: 1- محل، مکان. 2- دنیا، هستی             روزی­ده: روزی دهنده. (کسی که روزی می­دهد).          رهنمای: نشان دهنده­ی راه. صفت فاعلی مرکّب مرخم: صفتی که بخش پایانی آن حذف شده باشد. مثال: رزم­آزمای ó رزم­آزماینده  /  روزی­دهó روزی دهنده /   جنگ­جوی ó جنگ­جوینده / ره ­نمای ó ره نماینده خداوند کیهان و گردان سپهر                                   فروزنده­ی ماه و ناهید و مهر کیهان: (گیهان ó کیهانó جهان).                       گردان: چرخنده، چرخان سپهر: آسمان                                                    گردان سپهر: آسمان چرخنده فروزنده: برافروزنده، روشن کننده.                            ناهید: سیّاره­ای در آسمان که نام دیگرش زهره، یا ستاره­ی صبحگاهی است. مهر: خورشید، آفتاب.                                           ماه و ناهید و مهر: آرایه­ی مراعات نظیر دارند. مراعات نظیر: به آوردن اعضای یک مجموعه در شعر یا نوشته­های ادبی، مراعات نظیر می­گویند. مثال: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند                     تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری. شاهنامه­ی فردوسی حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی (زادهٔ ۳۱۹ خورشیدی، ۳۲۹ هجری قمری - درگذشتهٔ پیش از ۳۹۷ خورشیدی، ۴۱۱ هجری قمری در توس خراسان)، سخن‌سرای نامی ایران و سرایندهٔ شاهنامه حماسهٔ ملی ایرانیان. او را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند. بر پایه دیدگاه بیشتر پژوهشگران امروزی، فردوسی در سال ۳۲۹ هجری قمری برابر با ۳۱۹ خورشیدی (۹۴۰ میلادی) در روستای باژ در شهرستان توس (طوس) در خراسان دیده به جهان گشود. سال زایش فردوسی در ۳۲۹ هجری قمری از آنجا دریافته شده‌است که در یکی از سروده‌های فردوسی می‌توان زمان چیرگی سلطان محمود غزنوی بر ایران در سال ۳۸۷ هجری قمری (برابر با ۳۷۵ خورشیدی) را دریافت کرد: بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت                   نوان‌تر شدم چون جوانی گذشت فریدون بیداردل زنده شد                              زمین و زمان پیش او بنده شد الهی! چه زیباست ایّام دوستان تو با تو و چه خوش است گفت­وگوی ایشان در راه جست­وجوی تو! خدایا! به شناخت تو زندگانیم (آفریدگارا! ما به اندازه­ای که تو را می­شناسیم، زنده­ایم) و به نصرت تو شادانیم(و به یاری و دست­گیری تو خوش­حال و شادمان هستیم)، به کرامتِ تو نازانیم(کرامت: سخاوت ، جوان­مردی ، بخشندگی/ نازیدن: 1 - ناز کردن . 2 - فخر کردن ، تکبر نمودن . / به بخشندگی تو افتخار می­کنیم) ، به عزّ تو عزیزانیم(عزّ: ارجمند شدن ، عزیز شدن . 2 - ارجمندی ، ارزشمندی. / عزیز:  1 - گرامی ، محبوب . 2 - ارجمند، بزرگوار. 3 - کمیاب ، نادر.) به خاطر ارزشی که در درون ما نهادی، ارزشمند و بزرگوار شدیم. خدایا! نه شناخت تو را توان(نه توانایی شناختن تو را داریم)، نه ثنای(مدح، ستایش، سپاس­گزاری) تو را زبان(نه زبان سپاس­گزاری از تو را داریم)، نه دریای جلال و کبریای تو را کران (بزرگی و عظمت تو پایانی ندارد) پس تو را مدح و ثنا چون توان؟(پس چگونه می­توان سپاس تو را به جا آورد). پس تو را مدح و ستایش چون توان ؟ پس چگونه می توان تورا مدح و ستایش کرد سوال تاکیدی : سوالی که پاسخ آن برای گوینده و شنونده معلوم باشد و هدف گوینده از طرح سوال، تاکید بر‌مطلب است. چند مثال دیگر: فضل خدایی را که تواند شمار کرد؟    یا کیست شکریکی از هزار کرد؟ فضل خدای را که توان شمار کرد ؟        یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟      از دست زبان که برآید                         کز عهده شکرش به در‌ آید؟ (جلال1 - بزرگی ، عظمت . 2 - شکوه.)، (کبریا: بزرگ منشی، عظمت)، (کران: 1- کنار، حاشیه. 2- کرانه، لب ساحل. 3- پایان.). (مدح: ستایش، سپاس­گزاری).  کشف­الاسرار، ابوالفضل رشید الدین میبدی از مؤلفان نیمه اوّل قرن ششم هجری است . کتاب او به نام کشف الاسرار و عدةالابرار تفسیر بزرگ مشروحی است از قرآن که تألیف آن در اوایل سال 520 ق آغاز شد و چنانکه خود در آغاز کتاب خویش گقته در حقیقت شرحی است بر تفسیر ی که استاد او خواجه عبدالله انصاری ترتیب داده بود و به همین سبب در بسیاری از موارد کتاب خود نام آن استاد را با عناوینی از قبیل پیر طریقت و عالم طریقت و شیخ الاسلام انصاری و امثال آنها آورده است . کلام میبدی در تفسیر او روان و منسجم و در بسیاری از موارد به شیوه سخنان استاد او موزون و مقفّی یا مسجّع است و به همین سبب هنگام بحث در سبک  موزون آن سخن رفته است. میبدی در تفسیرهر یک از آیات آنرا یک بار به فارسی روانی معنی می کند و آن را النوبة الاوّلی می نامد و در نوبت ثانی به تفسیر همان آیه بنا بر روش عامه مفسران و در نوبت ثالث باز به تفسیر آن آیه به شیوه صوفیان می پردازد و در این مورد است که زیبایی نثر میبدی آشکار می شود . کتاب کشف الاسرار به همّت آقای علی اضغر حکمت از سال 1331 ش به بعد در ده مجلد در دانشگاه تهران به چاپ رسیده است .» کشف الاسرارو عدةالابراراز مهمترین تفسیرهای پارسی قرآن مجید تألیف رشید الدین المیبدی این تفسیر در سال520 انجام گرفته است .» سپاس یزدان این متن بر اساس آرایه­ی «سجع» نوشته شده است. سجع در لغت به معنای«آوای کبوتر» و در اصطلاح آوردن کلمات با حروف و آهنگ مشترک در شعر و نوشته­های ادبی­است. جایگاه سجع در نثر مانند قافیه در نظم است(همان­گونه که قافیه در انتهای مصرع می­آید؛ سجع نیز در پایان جمله­ها می­آید). نوشته­هایی که آرایه­ی سجع در آن­ها فراوان به­کار رفته،«مسجّع» می­گویند. بازرگانی را دیدم که صدوپنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمت­کار... گاه گفتی خاطرِ اسکندریّه دارم که هوایی خوش است؛ باز گفتی نه، که دریای مغرب مشوّش است ... . (گلستان سعدی). از بین شاعران و نویسندگانی که به نثر مسجّع توجّهی نشان داده و آثاری به این سبک نوشته­اند، می­توان به: خواجه عبدالله انصاری با «مناجات نامه»، کیکاووس­بن قابوس با«قابوس­نامه»، سعدی شیرازی با«گلستان» و قائم­مقام فراهانی با «منشآت» اشاره کرد. یزدان: خدا، خداوند. داننده: دانا، آگاه. منظور از داننده­ی آشکار و نهان«آگاه به همه چیز است». راننده: گرداننده، صاحب­اختیار. چرخ: فلک، آسمان، گردون. زمان: روزگار، زمانه. دارنده: صاحب، مالک. جانوران: موجودات زنده، حیوانات و انسان­ها. درود: سلام. مصطفی: برگزیده شده             صلّ­الله علیه و آلهِ و سلّم: درود و سلام خدا بر او و بر خاندانش. خاتم: 1- ختم کننده، پایان دهنده . 2 - پایان، عاقبت . 3 - انگشتری . 4 - مُهر، نگین . جمع آن خواتم . 5- آخِری ، آخِرین . 6 - اشیایی مثل قاب عکس ، جای قلم و مانند آن که بر روی آن با عاج ، استخوان ، فلز و چوب زینت کاری و نقش و نگار شده باشد. آفرین: 1 - تحسین . 2 - سپاس . 3 - درود، تهنیت ، تبریک . 4 - دعای نیک . اصحاب: جِ صاحب . 1 - یاران ، دمسازان . 2 - مالکان ، صاحبان. گزیدگان: پسندیدگان، انتخاب شدگان. گزیده کردن : دست چین کردن ، انتخاب کردن. خلق: 1 -  آفریدن . 2 - آفرینش .3 - آفریده ، مخلوق .4 - مردم ، انسان. راه نمودند: راهنمایی کردند. طریق: 1 - راه . 2 - شیوه ، روش . 3 - آئین ، مسلک . 4 - حال ، حالت . 5 - عادت ، خو. 6 - پیشه ، شغل . مبطلان: پیروان باطل، اهل باطل. برنوشتند: برچیدند، طی کردند، پاره کردند، جمع کردند. بساط: 1 - گستردنی . 2 - شادروان . 3 - فراخی میدان . 4 - سفرة چرمین . بساط انداختن :1 - اسباب فروختنی را در مکانی پهن کردن . 2 - فرش انداختن . آر ایه­ی تضاد: نسبت کلمات متضاد در شعر و نوشته­های ادبی، تضاد می­گویند.  گروه کلمات متضاد: آشکار / نهان            پیدا / پنهان               سرآغاز / سرانجام        آغاز / انجام ظلمت / نور              مبدأ / مقصد                باز / بسته                 شروع / پایان آفرین / نفرین          جوانی / پیری               تندرستی / بیماری       بی­نیاز / نیازمند  آسایش /گرفتاری        زندگی / مرگ             بهار/ خزان الابنیه عن حقایق­الادویه

الابنیه عن حقایق الادویه کتابی است در داروشناسی به فارسی اثر ابومنصور موفق هروی داروشناس ایرانی از قرن چهارم هجری. الابنیه عن حقایق الادویه یکی از معدود قدیمی‌ترین آثار منثور در زبان فارسی است. نسخه‌ای از این کتاب به خط علی بن احمد اسدی طوسی شاعر لغوی و ادیب قرن پنجم هجری در وین موجود است. این نسخه ظاهراً قدیم‌ترین نسخه خطی فارسی است که تاکنون به دست آمده است. به نوشته فلوگل مجموع مفرداتی که در آن عنوان شده ۵۴۷ مورد است که برحسب حروف تهجی مرتب شده (ولی فقط برحسب حروف اول، و حروف دوم و سوم در آن رعایت نشده است). این کتاب را اولین بار زلیگمان در ۱۸۵۹ در وین به طبع رسانید و ترجمه آلمانی آن (توسط عبدالخالق آخوندف) بدون تاریخ در هاله (آلمان) چاپ شد. متن تصحیح شده کتاب الادویه به کوشش احمد بهمنیار و حسین محبوبی اردکانی در سال ۱۳۴۶ در تهران به چاپ رسیده است.

درس اوّل/ زیبا زیستن

اسلام و انقلاب اسلامی

به گفتار پیغمبرت راه جوی                                                دل از تیرگی­ها بدین آب شوی

(فردوسی)

گفتار: سخن، حدیث، فرموده، فرمایش. جُستن :1 - طلب کردن . 2 - جستجو کردن . 3 - یافتن .

معنی: راه  را از فرمایشات پیامبرت جست­وجو کن و با سخنان زلال او تیرگی­ها و آلودگی­هایِ درونت را شُست­وشو بده.


زیبا زیستن

زیستن: زندگی کردن.                                           رحمت: 1 - مهربانی ، دلسوزی . 2 - بخشایش ، عفو.

سعادت: 1 - خوشبختی . 2 - خجستگی .  حکمت: 1 - علم ، دانش . 2 - راستی ، درستی . 3 - کلام موافق حق .

طنین: 1 - بانگ کردن مگس ، ناقوس. 2 - بانگ ، صدا. 3 - نوسانات فرعی صدا، پژواک .

دل­نشین: 1 - خوش آیند، آن چه در دل نشیند. 2 - مؤثر.          مشتاق: آرزومند، مایل و راغب .

فرهنگ: 1 - علم ، دانش . 2 - تربیت ، ادب . 3 - واژه نامه ، کتاب لغت . 4 - عقل ، خرد. 5 - تدبیر، چاره .

آبشخور: = آبشخوار. آبشخورد: 1 - جای خوردن یا برداشتن آب . 2 - ظرف آبخوری . 3 - منزل ، مقام . 4 - بهره ، قسمت . 5 - سرنوشت.         گنجینه: خزانه ، جای نگه داری زر و سیم .                  همواره: پیوسته ، همیشه.

اعظم: 1 - بزرگتر، بزرگوارتر. 2 - درشت تر.                     متعال: بلند شونده ، بلند پایه ، والا، برتر.

سیما: 1 - چهره ، قیافه . 2 - علامت ، هیئت .                 ظاهر: 1 - پیدا، آشکار. 2 - روی بیرونی هر چیزی .

کردار: کار، عمل.          غنیمت: هر آن چه که در ج نگ از حریف شکست خورده به دست آید. 2 - در فارسی هر مالی که بدون زحمت به دست آمده باشد. غنیمت شمردن :  فایده و سود دانستن.

واژه­های متضاد: جوانی/ پیری            تن­درستی/ بیماری        بی­نیازی/ نیازمندی               آسایش/ گرفتاری         زندگی/ مرگ

پی­آمد: 1 - عارضه . 2 – حادثه.                    امان: 1 -  بی­ترسی، ایمنی. 2 - زنهار، پناه.

بیهوده = بی­هوده = بیهده :1 - باطل . 2 - بی - ثمر، بی فایده . 3 - بی معنی ، پوچ ، یاوه .

گشاده­رو: خوشرو ، بشاش.                           تعالی: 1 - بلند پایه گردیدن . 2 -  بلندی ، برتری

روا: 1 - جایز. 2 - حلال . 3 - سزاوار.           حاجت: 1 - ضرورت ، نیاز. 2 - امید، آرزو. ج . حاجات ، حوائج .

نصرت: یاری ، کمک .                      مظلوم: ستمدیده.                 بازداشتن: منع کردن ، توقیف کردن.

مثل: 1 - سخن مشهور.2 - داستان ، قصه . 3 - عبرت . 4 - پند، اندرز.

رنج: 1 - آزار، آزردگی . 2 - اندوه ، درد. 3 - تلاش ، کوشش.  رنجور: 1 - رنج کشیده . 2 - دردمند، بیمار. 3 - غمگین ، آزرده.

قهر: 1- خشم و غضب. 2- عذاب کردن، تنبیه کردن. 3 - ظلم و زور. 4 - توانایی ، چیرگی .

درگاه: 1 - بارگاه . 2 - پیشگاه ، آستانة در.                   وصایا: جِ وصیت ، پندها، اندرزها.                گناه: بزه ، کار بد.

خطبه: 1- سخنرانی ، وعظ. جمع آن خطب. 2- عقد جملاتی به زبان عربی که هنگام عقد ازدواج و برای مشروعیت دادن به آن گفته می­شود.                                    

علی علیه­السّلام:

جمال­العلم نشره و ثمرتهُ العمل به و صیانتهُ وضعهُ فی اهلهِ

زیبایی دانش در نشر آن است. میوه­اش عمل به آن و نگهداریش اینست که آن را در اختیار اهلش بگذارد.


گروه کلمات املایی ستایش و درس اوّل

سنایی غزنوی- روزی ده- جلال وکبریا- مدح وثنا- کشف الاسرار- نهان- جانوران- بهار وخزان- محمّد مصطفی- صلّی اللّه علیه وآله وسلم- اصحاب- طریق مبطلان- بساط حق- الأبنیه عن حقائق الأدویه- حدیقةالحقیقه- رحمت وسعادت- سرشار از حکمت- طنین دلنشین- جغرافیای فرهنگی- مشتاق شنیدن- گنجینه وآبشخور- شکوفایی وشکوهمندی-پیغامبر اعظم-سیمای ظاهر-غنیمت شمردن- پیامد های ناگوار- ظالم ومظلوم-  هنگام قهر- مثل مؤمنان- خطبه هاو وصایا- غم محنت- خصلت ویژه- سخنان جذٌّاب- گنجشک زندانی.


نکته­ی زبانی درس 1

نهاد: کلمه یا گروهی از کلمات است که درباره­ی آن خبری می­دهیم؛ یعنی«صاحب خبر» است..

گزاره: خبری است که در مورد نهاد می­دهیم.

گزاره­ از اجزایی تشکیل می­شود.

مهم­ترین جزء گزاره فعل است. از این­رو به آن هسته­ی گزاره می­گویند. به مثال­ها توجه کنید:

1)      نکاتِ دستوریِ کتابِ سومِ راهنمایی        تغییر یافته است.

                نهاد                                   گزاره/ فعل(هسته­ی گزاره)

2)      خدای تعالی،        انسان گشاده­رو را دوست می­دارد.

    نهاد                                               فعل(هسته­ی گزاره)         

                                   گزاره

3)      بنی­آدم،          اعضای یک پیکرند

       نهاد                                  فعل (فشرده­ی فعل اسنادیِ«هستند») و هسته­ی گزاره              

                                   گزاره

گاهی گزاره ساده است. یعنی تنها جزء آن هسته­ی گزاره(فعل) است.

و گاهی گزاره، غیر ساده؛ که علاوه بر فعل، یک یا چند جزء دیگر نیز دارد.

متمم ، مسند و مفعول می توانند اجزای گزاره باشند.

 

نهاد و گزاره را در دو جمله­ی زیر مشخص کنید:

1)      باغبان، در پِی من تند دوید

2)      سیب را دست تو دید.

 

 

 

 

 

 

درس دوم

آب و آیینه

           

قالب شعر«آب و آیینه» غزل امروز است. و شاعر آن را در ستایش و بزرگ­داشت

«امام رضا علیه­السّلام» سروده است. چند بیت از اصل این غزل، حذف شده­است.

چشمه­های خروشان تو را می­شناسند

موج­های پریشان تو را می­شناسند

موج­های پریشان: استعاره از انسان­های نیازمند و دردمند.

چشمه­های خروشان: استعاره از انسان­هایی که مانند چشمه زلال و شفّاف و پاکیزه هستند

و به سمت دریا در تکاپویند.

استعاره: دعر لغت به معنی به عاریت گرفتن. در اصطلاح ادبیات فارسی بکار بردن

واژه­ای است به جای واژه دیگر با علاقه شباهت، با وجود قرینه. استعاره در واقع

تشبیهی موجز و فشرده است؛ که تنها "مشبه­به" آن باقی مانده باشد. علاوه بر آن شاعر در تشبیه، ادعای همانندی دو پدیده را دارد؛ اما در استعاره ادعای یکسانی آن دو را. این دو ویژگی، استعاره را هنری­تر و خیال انگیزتر از تشبیه می­کند. مثال:

ای گل خوش نسیم من! بلبل خویش را مسوز// کز سر صدق می­کند شب همه شب دعای تو

"گل خوش نسیم" استعاره از معشوق و "بلبل" استعاره از عاشق است.

معنی بیت: انسان­های زلالِ پاکیزه(چشمه­های خروشان) و دردمندانِ نیازمند(موج­های پریشان) به سمتِ دریای وجود تو جاری هستند.

پرسشِ تشنگی را تو آبی، جوابی

ریگ­های بیابان تو را می­شناسند

پرسش و جواب: آرایه­ی تضاد.              تشنگی، آب و بیابان: آرایه­ی مراعات نظیر       ریگ­های بیابان: استعاره از زائران تشنه و شیفته­ای که از نظر تعداد مانند ریگ بیابان فراوانند.

هر گاه دو واژه با معنای متضاد در یک بیت یا عبارت به کار رود، آرایه تضاد پدید می‌آید.

در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است. واژه‌های /نومیدی/ با /امید/ و همچنین واژگان /سیه/ با /سپید/ متضاد و مخالف هستند.

مراعات نظیر: آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت که در بینشان رابطه‌ای آشنا و مخصوص میان آنها برقرار باشد.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند// تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری.

(ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی جز عناصر و پدیده‌های طبیعت هستند.)

معنی بیت: برای سؤال­ها و تشنگی زائران که در بیابان­ها به سمت تو در حرکت هستند، تو بهترین جواب و گواراترین آب هستی.

نامِ تو رخصتِ رویش است و طراوت

زین سبب برگ و باران تو را می­شناسند

رخصت: 1) اجازه ، دستور، اِذن .   2) جواز، پروانه.               طراوت: 1) تر و تازه شدن.  2 ) تازگی.

زین: مخفّف (از این).                                 (برگ، باران، رویش و طراوت): مراعات نظیر دارند.

با نامِ تو جوانه زدن و تازگی اجازه­ی آشکار شدن می­یابند؛ به این خاطر است که­باران و سرسبزی با تو آشناست.

هم تو گل­های این باغ را می­شناسی

هم تمام شهیدان تو را می­شناسند ...

گل­های این باغ: استعاره از «مردم این سرزمین».                   به صورت پنهانی، شهیدان به گل­های باغ تشبیه شده­اند.

هم تو با مردمان مرز و بومِ ایران آشنایی و هم تمام شهیدان این سرزمین با تو آشنا هستند.

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد 

چون تمام غریبان تو را می­شناسند

غریب : 1) هرچیز نادر و نو. 2) دور از وطن. 3) بیگانه.                    سرآمد: به انتها رسید، به پایان رسید.

اینک : 1) اکنون، الحال. 2) این است! این ها!

اکنون ای خوب من! زمان دوری تو از وطن به پایان رسید؛ زیرا تمام مردمان دور از وطن با تو دوست و آشنا هستند.

 

کاش من هم عبور تو را دیده بودم 

کوچه­های خراسان تو را می­شناسند

عبور: گذشتن، رد شدن.                  عبورِ تو را دیده بودم: اشاره به عبور حضرت امام رضا(ع) از ری(تهران قدیم) به سمت خراسان رضوی و شهر مشهد.

ای کاش همان­گونه که کوچه­باغ­های خراسان شاهد عبورِ تو بودند، من نیز می توانستم تو را دیده باشم.  

                                                                                                   قیصر امین پور 


میلادِ گل و بهارِ جان آمد                     برخیز که عیدِ می کشان آمد

میلاد: زمان تولّد. اسم زمان است.                گُل: استعاره از حضرت مهدی(عج) است.

بهارِ جان: زمان تازه شدن روح، زمان شادابی و نشاط.          می­کشان: باده نوشان، شراب­خواران

عید: جشن، روز جشن، روزی که فرخنده و مبارک است .            می: شرابِ انگوری

زمان تولّد گل و نشاط و شادابی روح فرا رسید. از جا برخیز که روز جشن و پای­کوبی باده نوشان فرا رسیده است.

خاموش مباش زیرِ این خرقه                 بر جانِ جهان، دوباره جان آمد

خِرقه: 1) جامه­ای که از تکه پارچه­های گوناگون دوخته شود. 2) جُبّه­ی مخصوص درویشان. 3) جسد، تن.

خاموش: ساکت، بی­صدا.             در مصراع دوم واج آرایی وجود دارد.

واج آرایی:

واج‌آرایی تکرار یک یا چند واج صامت یا مصوت در شعر یا در نثر است، که در کلمه‌های یک مصراع یا بیت به گونه‌ای که آفریننده موسیقی درونی باشد و بر تأثیر شعر بیفزاید. یا این بیت از حافظ:

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر                 کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو

نغمه حروف

وقتی واج‌آرایی بیانگر و یا یادآور صدای خاصی در طبیعت باشد، به آن نغمه حروف گفته می‌شود[۱] ؛ مانند این شعر از فردوسی:

برو راست خم کرد و چپ کرد راست                    خروش از خم چرخ چاچی بخاست

در این شعر منوچهری واج «خ» و «ز» تکرار شده‌است. واج «خ» یادآور خرد شدن برگ پائیزی درختان در زیر پاست:

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است                  باد خنک از جانب خوارزم وزان است

معنی بیت: درون لباس کهنه و فرسوده­ی خود ساکت منشین. زیرا جانی دوباره به جهان دمیده شده است.

گلزار زِ عیش لاله­باران شد                   سلطانِ زمین و آسمان آمد

گلزار: 1) نام لحنی در موسیقی. 2) جای گل بسیار.           لاله­باران: پر لاله، رنگارنگ

عیش: 1) زندگی. 2) طعام، خوراک. 3) خوشی، خوش­گذرانی، شادمانی.

سلطان: 1) تسلّط، فرمان­روایی. 2) قدرت. 3) حجّت، برهان. 4) پادشاه.

سراسر گلستان از خوشی و شادمانی پر لاله و رنگارنگ شد؛ زیرا فرمان­روای زمین و آسمان متولّد شد.

آماده­ی امر و نهیِ فرمان باش              هشدار، که منجی جهان آمد

امر: فرمان، دستور             نهی: ممانعت، بازداشتن              هشدار: به هوش باش! آگاه باش!

مُنجی: 1) پناه، جای نجات. 2) نجات دهنده، رهایی دهنده.

آماده­ی اطاعت از دستورهای او باش که او نجات دهنده­ی جهان است.

                                                                                                    امام خمینی(ره)

 

درس سوم / دروازه ای به سمت آسمان

پای نهادن: قدم گذاشتن                       کرب: سرزمین                  بلا: آزمایش، امتحان

کربلا: سرزمین آزمایش و امتحان                 قافله: کاروان               مُلحق شود: بپیوندد

پندار: حدس و گمان                               محفوظ داشتن: حفظ کردن، نگهداری

عظیم: بزرگ                  می­انگارند: نصوّر می­کنند، گمان می­­کنند

(صلح و جنگ) و (پیر و جوان): آرایه­ی تضاد دارند.                

ناگاه: ناگهان، به ناگاه.                     جاودانگی: ماندگاری.

بی­وقفه: بی­درنگ، بدون توقّف.             باز ایستادن: متوقّف شدن.

حیات معمول: زندگی طبیعی، زندگی عادی.

در عبارات:«کشتی­ها به گل نشستند» و «اتومبیل­ها گریختند» و «رودخانه ماند و نظاره کرد» آرایه­ی جان­دار پنداری(جان­بخشی به اشیا) وجود دارد.

آرایه­ی جان­دار پنداری(جان­بخشی به اشیا): اگر اشیای بی­جان و عناصر و پدیده­های طبیعی را با ویژگی­های رفتاری جان­داران توصیف کنیم؛ به صورتی که باعث زیبایی نوشته­ شود، جان­دار پنداری(جان­بخشی به اشیا) انجام داده­ایم.

آرایه­ی تشبیه: به تشبیه کردن یا ادعای همانندی بین دو چیز، به شرط زیباییِ هنری، آرایه­ی تشبیه می­گویند.

ارکان تشبیه

1-مشبّه(طرف اوّل): چیزی که به چیز دیگر مانند می­شود.

2-مشبّهٌ­به(طرف دوم): آن­چه به آن مانند می کنیم.

3-وجهِ شبه: به ویژگی مشترک طرف اوّل و طرف دوم می­گویند.

4-ابزار تشبیه(ادات): مثل، مانند، همانند، چون، وار، بسانِ، سان، همچون و ... که به کمک تشبیه می­آیند.

مثال: 1 وقت 4مثل 2طلا  3ارزشمند است.                         ابر مانند پرده­ای خورشید را پنهان کرد.

ارکان تشبیه را در جمله­های زیر تعیین کنید:

حیات حقیقی مردان خدا ققنوس­وار از میان خاکستر نخل­های نیم سوخته سر برآورد.

خرمشهر شقایقی خون رنگ­ است که داغ جنگ بر سینه دارد.

خرمشهر مادری بود که فرزندان خویش را زیر بال و پر گرفته بود.

نظاره کرد: نگاه کرد، تماشا کرد.                              عقلِ باژگونه: عقل وارونه، عقل معلّق

درنیابند: متوجّه نشوند، نفهمند.                                شقایق: از خانواده­ی لاله­ها

مظهر: محلّ تجلّی.                                              استقامت: استواری، مقاومت.

متجاوزان: تجاوزگران، اشغالگران                             مدافعان: محافظان.

شط: رود.                                                         استوار: محکم و پابرجا.

ایران شهر: کشورِ ایران                                        مقرّ: محلّ قرار گرفتن، قرارگاه.

تداعی: یادآوری.                                                عشّاق: جمع مکسّرِ عاشقان.

حسرت: اندوه، آرزو                                             معارج: محل بالا رفتن(جمع مکسّرِ معراج)

فراز: بالا، بلندی، ارتفاع                                        سلاله: خاندان، خانواده.

حذف: به کاستن بخشی از کلام به جهت پرهیز از تکرار، «حذف» می­گویند.

حذف بر دو نوع است:

1)      حذف به قرینه­ ی لفظی: اگر فعل جمله ای را به خاطرِ تکرار بیهوده­ی آن در جمله­ی پیشین یا جمله­ی بعدی، حذف به قرینه­ی لفظی می­گویند.

مثال: آنان که یاد آن مقاومت عظیم را در دل محفزظ داشته­اند، پیر شده­اند و پیرتر(شده­اند). خداوند دوستدار نیکوکاران است و یاورِ راست گویان(است).

2)      حذف به قرینه­ی معنوی: اگر از رویِ معنی سخن به قسمت حذف شده­ی جمله پی برده و آن را حدس بزنیم، به آن حذف به قرینه­ی معنوی می­گویند. مثال:

ای نامِ تو بهترین سرآغاز(است)            بی نامِ تو نامه کِی کنم باز؟

**

به نامِ خداوندِ جان آفرین(آغاز می­کنم)               حکیمِ سُخن در زبان آفرین(آغاز می­کنم)

مونولوگ: به گفت­و گوهای یک نفره که می تواند مخاطب داشته باشد یا بدون مخاطب باشد، مونولوگ می­گویند. اغلبِ نیایش­ها، مناجات­ها و مرثیه­ها مونولوگ هستند.

دیالوگ: به گفت­وگوهایی که در داستان­ها، نمایش­نامه­ها و فیلم­نامه­ها بین چند نفر صورت می­گیرد، دیالوگ می­گویند.

رنگِ بهاران

در سینه­ام دوباره غمی جان گرفته­است

«امشب دلم به یادِ عزیزان گرفته است»

آرایه­ی «جان بخشی» در عبارت«غمی جان گرفته­است» وجود دارد. همچنین مصرع دوم بیت(«امشب دلم به یادِ عزیزان گرفته است») از یک «شهید» تضمین شده­است.

تا لحظه­های پیش، دلم گورِ سرد بود

اینک به یُمن یاد شما جان گرفته است

در عبارت« دلم گور سرد بود» آرایه­ی تشبیه وجود دارد. (دل«طرف اوّل» به گورِ سرد«طرف دوم» تشبیه شده­است.

یُمن: مبارکی، فرخندگی، میمنت

در آسمانِ سینه­ی من ابرِ بغض خُفت

صحرایِ دل، بهانه­ی باران گرفته­است

آسمانِ سینه: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌ­الیه) و اضافه­ی تشبیهی است. سینه(اسمِ دوم) به آسمان(اسمِ اوّل) تشبیه شده­است و ویژگی مشترک این دو«وسعت و فراخی» است.

ابرِ بُغض: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌ­الیه) و اضافه­ی تشبیهی است. بُغض(اسمِ دوم) به ابر(اسمِ اوّل) تشبیه شده­است و ویژگی مشترک این دو«آمادگی برای بارش و گریه» است. در طولِ بیت نیز استعاره وجود دارد. همچنین در«خفتن» برای «ابرِ بغض»جان­بخشی صورت گرفته است.

صحرایِ دل: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌ­الیه) و اضافه­ی تشبیهی است. دل (اسمِ دوم) به صحرا (اسمِ اوّل) تشبیه شده­است و ویژگی مشترک این دو«نیازمندی به بارش» منظور است. در طولِ بیت نیز استعاره وجود دارد. همچنین در عبارت «بهانه گرفتن» برای «صحرا»جان­بخشی صورت گرفته است.

از هرچه بویِ عشق، تُهی بود خانه­ام

اینک، صفایِ لاله و ریحان گرفته­است

بوی عشق: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌ­الیه) و اضافه­ی استعاری است. عشق (اسمِ دوم) به گلی تشبیه شده که تنها یکی از ویژگی­های آن(بو) در (اسمِ اوّل) حاضر شده­است.

تُهی: خالی

لاله و ریحان: آرایه­ی تناسب می­سازند.

به حضور دوگانه­ی واژه­هایی که با هم نسبت و خویشاوندی دارند، آرایه­ی تناسب می­گویند. لاله و ریحان در گُل بودن با هم نسبت و خویشاوندی دارند.

اگر تعداد واژه­های خویشاوند در طولِ بیت به بیش از دو مورد برسد، آرایه­ی مراعات نظیر خواهیم داشت. مثال: ابر و باد و مه و خورشید و فلک در بیت زیر مراعات نظیر هستند:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

**

دل و دین و عقل و هوشم، همه را به باد دادی

زِ کدام باده ساقی به منِ خراب دادی؟

یا در بیت بالا« دل و دین و عقل و هوش» مراعات نظیر دارند.

دیشب دو چشمِ پنجره در خواب می­خزید

امشب سکوتِ پنجره، پایان گرفته­است

چشمِ پنجره: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌ­الیه) و اضافه­ی استعاری است. پنجره (اسمِ دوم) به موجودی تشبیه شده که تنها یکی از اندام­های آن(چشم) در (اسمِ اوّل) حاضر شده­است. همچنین «خزیدن» برای پنجره باعث آرایه­ی جان­دار پنداری یا جان­بخشی به اشیا است.

سکوتِ پنجره: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌ­الیه) و اضافه­ی استعاری است. پنجره (اسمِ دوم) به موجودی تشبیه شده که تنها یکی از ویژگی­های آن(سکوت) در (اسمِ اوّل) حاضر شده­است. همچنین «سکوت شکستن» برای پنجره باعث آرایه­ی جان­دار پنداری یا جان­بخشی به اشیا است.

امشب فضایِ خانه­ی دل، سبز و دیدنی­است

در فصلِ زرد، رنگِ بهاران گرفته­است

خانه­ی دل: ترکیبِ اضافی(مضاف و مضافٌ­الیه) و اضافه­ی تشبیهی است. دل(اسمِ دوم) به خانه(اسمِ اوّل) تشبیه شده­است و ویژگی مشترک این دو«شخصی بودن» است.

بین«سبز و زرد» در بیت پایانی، آرایه­ی تناسب وجود دارد. زیرا دو خویشاوند از خانواده­ی «رنگ­ها» در طولِ بیت آمده است.

از آسمان سبز، سلمان هراتی

حکایت

سیرت سلمان

سلمان فارسی بر لشکری امیر بود. در میان رعایا پنان حقیر می­نمود که وقتی خادمی به وی رسید، گفت: این توبره­ی کاه بردار و به لشکرگاهِ سلمان بر. سلمان برداشت. چون به لشکرگاه رسید، مردم گفتند:«امیر است». آن خادم بترسید و در قدمی وی اُفتاد. سلمان گفت:«به سه وجه این کار از برای خود کردم، نه از بهرِ تو، هیچ اندیشه مدار. اوّل آن که تکبّر از من دفع شود؛ دوم آن که دلِ تو خوش شود؛ سیُم آن که از عُهده­ی حفظ رعیّت برآمده­باشم».

امیر: فرمان­ده                                                   رعایا: عوامِ مردم، توده­ی مردم. جمع رعیّت.

حقیر: ناچیز، کم ارزش، کوچک                               می­نمود: نشان می­داد

وقتی: زمانی، روزی                                            خادم: خدمت­کار، زیردست، رعیّت

توبره: کیسه، گونی.                                            بَر: بن مضارع از مصدر بُردن. بِبر

لشکرگاه: محلّ اقامت لشکر، قرارگاه                        در قدمِ وی افتاد: به دست و پای او افتاد، به التماس افتاد.

وجه: صورت، جهت                                             به سه وجه: به سه دلیل، به سه جهت

از برای خود: به خاطرِ خودم.                                  از بهر: برای ، به خاطرِ، از برای.

اندیشه مدار: نترس، وحشت مکن.                           تکبّر: خودستایی، خود خواهی، غرور.

دفع: راندن، دور کردن، طرد کردن                          دفع شود: دور شود

دلِ تو خوش شود: تو خوش­حال شوی.                    عهده: مسؤولیّت، وظیفه.

حفظ: محافظت، نگهداری، مراقبت.         

از عهده بیرون آمدن: به وظیفه عمل کردن، پیرزو شدن در مسؤولیّت.

روضه­ی خُلد، مجد خوافی

فصل دوم/جوانان و فرهنگ/ درس چهارم


به دانش فزای و به یزدان گرای                          که او باد جانِ تو را ره نمای!                             فردوسی

معنی بیت: بر دانایی خود اضافه کن و به خداوند تکیه کن، تا او راهنمای روح و روانِ تو باشد.

فزای: افزون کن، اضافه کن، (بُن مضارع از مصدرِ افزودن)

باد: باشد(فعل دعایی).

گرای: متمایل باش. (بنِ ماضی گراییدن: متمایل شدن، تکیه کردن، مایل شدن).

یزدان: ایزد، خداوند

را: در این بیت حرف اضافه است و نشانه­ی متمم. «جان» متمّم مصراع است.

دانش: دانایی، آگاهی

او باد جانِ تو را رهنمای: ... او راهنمای روح و روانِ تو باشد.

 

تقوا: خداترسی، پرهیزکاری، اطاعت از خدا.

فضیلت: رجحان، برتری در علم و دانش .

دست یازیدن: دست انداختن، دست بردن.

شرارت: بدی کردن، فتنه انگیزی

دادگر: داد دهنده ، عادل.

اعتدال: میانه­روی ، حدّ میانه، حدّ وسط.

قناعت: به کم ساختن، صرفه جویی .

رزم: نبرد، جنگیدن

انحطاط: پست شدن، نابودی

مقهور: مغلوب، شکست خورده، غلبه شده.

اقتدار: توانمند شدن. توانایی ، قدرت.

انضباط: نظم داشتن، نظم و ترتیب.

بدیهی: آشکار، روشن، ناگفته پیدا.

توقّع: انتظار، چشم داشت.

اقلیم: سرزمین، کشور

اقلیمی: منطقه­ای، جغرافیایی

غنی: ثروتمند

زراعت: کشاورزی

هدر رفتن: تلف شدن

مقدور: ممکن، امکان پذیر

دخل: درآمد

دخل و خرج: آرایه­ی تضاد

ملّاح: دریانورد

در گروِ : وابسته به

کارآیی: بهره­وری، کار بلدی

قابلیّت: توانمندی، توانایی

چاره­جویی: تدبیر، دوراندیشی

طرز: سبک، روش

بالش: بالیدن، شکوفایی

بینجامد: منتهی شود، نتیجه دهد

کوشندگی: تلاش، کوشش

عقیده: باور، اعتقاد

عمده­ترین: اساسی­ترین، اصلی­ترین

وهله: مرحله، بار، دفعه

قریحه: ذوق، استعداد، توانایی

نقد: انتقاد، تحلیل، تشخیص

تخصّص: مهارت

حِکَم: جمع حکمت.

آموزه: آموزش

گُهر: اصالت، جوهره، ذات، اصل هر چیزی

هنر: تخصّص، مهارت

زار: ناتوان، ضعیف

خوار: پست، بی­مقدار

روان: جان، روح

ار: مخفّف اگر

به هر سواری رکاب نمی­دهد: کنایه(بسیار سخت­گیر و پر توقّع است)

بس: بسیار، فراوان

       

چو دخلت نیست، خرج آهسته­تر کن                 که می­خوانند ملّاحان سرودی

اگر درآمد و کسبِ کافی نداری، در هزینه­هایت توجه و دقت داشته باش؛ که دریانوردان این سرود را می­خوانند:

اگر باران به کوهستان نبارد                          به سالی دجله گردد خشک رودی    (سعدی)

اگر در کوه­ها بارندگی وجود نداشته باشد، رودخانه­ی دجله(با همه­ی پرآبی­اش) در عرض یک سال خشک می­شود.

**

گهر بی­هنر، زار و خوار است و سُست               به فرهنگ باشد روان تن­درست               (فردوسی)

اصل و ذات آدمی، بدون مهارت و تخصّص، ضعیف و بی­مقدار و ناتوان است و جان انسان با فرهنگ(ادب، دانش، اخلاق، تربیت و ...) تن­درست می­ماند.

**

قدرِ وقت ار نشناسد دل و کاری نکند                         بس خجالت که از این حاصلِ ایّام بریم      (حافظ)

اگر قدرِ لحظه­ها را ندانیم و گامی(در جهت بهبود اوضاع) برنداریم، از نتیجه­ی گذر ایّام بسیار شرمسار خواهیم شد.

کتاب روزها: از محمّدعلی اسلامی نُدوشن

هر گاه شاعر یا نویسنده، مصراع یا چند بیت یا سخن شاعر یا نویسنده­ی دیگری را در ضمن شعر یا نوشته­ی خود بیاورد، به آن «تضمین» می­گویند. تضمین بر دو نوع است:

1)       تضمین آشکار: در تضمین آشکار، شاعر و نویسنده به نامِ شاعر یا نویسنده­ای که مصرع یا بیت یا سُخنی از او را آورده، اشاره می­کند.

چه خوش گفت «فردوسی» پاکزاد                 که رحمت بر آن تربتِ پاک باد

«میازار موری که دانه کش است                   که جان دارد و جانِ شیرین، خوش است»                   سعدی

2)       تضمین پنهان: در تضمین پنهان به دلیل این که شعر یا نوشته بسیار مشهور است، به نامِ شاعر اشاره نمی­شود.

... نه، او نمرده­است که من زنده­ام هنوز

او زنده است در غم و شعر و صدایِ من

آن شیر زن بمیرد؟

او شهریار زاد

«هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق» ...

 

کلمات املایی درس چهارم

یزدان گرامی- حکیم و تاریخ نویس- تقوا و فضیلت- پیشاپیش- ننگین و شرارت­آمیز- اعتدال و قضاوت- آیین رزم و شکار- خو گرفتن- سختی و پرورش تن- غرور و غفلت- انحطاط حکومت ایران- اقتدار ایرانیان- انضباط و استحکام اخلاقی- بدیهی است - مسؤلیّت پیچیده- عامّه­ی مردم- رقابت وکشش- توقّع مردم- آرام و آبرومند- خصوصیّت- طبیعی و اقلیمی- منابع زیرزمینی غنی- ذخایر طبیعی- زمین زراعتی- هدر رفتن آب- مراقبت خاص- لازمه­ی زندگی- مقرور- ملّاحان- کار آیی و قابلیّت- دانش و مهارت- چاره­جویی- تحویل گرفتن- طرز دید- بالش و رویش- آشفتگی ذهنی- کوشندگی و آ گاهی- عمده­ترین وسیله­ی آموزشی- وقت و عادت- قریحه­ی نقر و تحلیل- تخصّص- آموزه­های اخلاقی- آیین زندگی- ابشخورهای پاک و زلال- گُهر- پر توقّع و سخت­گیر –  غفلت از آینده- چگونگی بهره­گیری- تغییر و تخلیص- آرایه­ی تضمین -

درس پنجم / دانایی

دانایی

قالب شعر«دانایی» مثنوی است. مثنوی در لغت به معنی دو تایی است و در اصطلاح به قالب شعری می­گویند که هر بیت آن مفقع (قافیه­دار) باشد، یعنی دو مصراع هر بیت، هم قافیه بوده و قافیه­ی مصرع­ها در هر بیت تغییر کند.

مثنوی­، بهترین قالب برای سرودن داستان­های بلند است. از مهم­ترین مثنوی­های فارسی می­توان«شاهنامه­ی فردوسی»، «بوستان سعدی»، «مثنوی مولوی» و «لیلی و مجنون نظامی» را نام برد.

نمودار مثنوی:

------------ $                     ----------$

------------ #                     ----------#

----------- @                     ---------@

آرایه­ی قلب: به جابه­جایی اجزای جمله در شعر و نوشته­های ادبی، که باعث عمق معنا در آن می­شود، آرایه­ی قلب  می­گویند.

شعر

بدان کوش تا زود دانا شوی                           چو دانا شوی زود والا شوی

تلاش کن تا هرچه زودتر دانایی برسی که اگر به آن دست یابی، به بزرگی ها دست خواهی یافت. در این بیت و بیت بعدی، تکرار  حرف (الف) واج آرایی وجود دارد.

نه دانا تر آن که والاتر است                        که والاتر است آن که داناتر است

"طرد و عکس " یکی از صنایع لفظی در بدیع است؛ در این صنعت مصراع اول را با عقب و جلو کردن کلمات در مصراع دوم تکرار می­کنند.

ü     پیداست که این تکرار باید چنان باشد که موجب رونق و حسن کلام گردد و بر ضعف و سستی طبع شاعر حمل نشود، و گرنه اجتناب کردن از این گونه تکرارها، بهتر و با آرایش سخن مناسب تر است.

تصویر و مثال

بوستان بر سرو دارد آن نگار دلستان                        آن نگار دلستان، بر سرو دارد بوستان

گلستان باشد شکفته، بر صنوبر بس عجب                 بر صنوبر عجب باشد شکفته گلستان

البته این تکرارها باید سبب زیبایی کلام شود و هنر به کار رفته در آن مشخص باشد.

دلبر جانان من برده دل و جان من                          برده دل و جان من، دلبر جانان من

روضه رضوان من، خاک سر کوی دوست                  خاک سر کوی دوست، روضه رضوان من

یوسف کنعان من، مصر ملاحت تراست                     مصر ملاحت تراست، یوسف کنعان کم

منسوب به حافظ

معنی بیت: کسی که بلــند مرتبه تر از دیگران است، الزامــا دانا تر از دیگران نیست بلکه آن کسی که دانا تراست، نسبت به دیگران پایه و مایه­ی بالاتری دارد.

نبینی ز شاهان که بر تخت­گاه                                      ز دانندگان باز جویند راه

آیا شاهانی را که بر تخت تکیه زده اند را نمی بینید؛ از دانایان راه نمایی می­خواهند.

نگهبان گنجی تو از دشمنان                            وُ دانش نگهبانِ تو جاودان

 تو اموال و دارایی­هایت را از دشمنان مراقبت کنی، در حالی که دانایی حافظ و نگهبان همیشگی جانِ توست.

به دانش شود مرد پرهیزکار                             چنین گفت آن بخردِ هوشیار

آن فرزانه­ی هوشمند چنین گفت: که با دانش انسان به پرهیزکاری می­رسد.

که دانش زتنگی پناه آورد                                  چو بیراه گردی، به راه آورد

دانایی تو را از تنگنا رها می­کند و هنگام گمراهی تو را راه می­نماید.

بوشکور بلخی

**

 

علم بال است مرغ جانت را                               بر سپهر او برد روانت را

سپهر: آسمان، گردون

روان: روح، جان 

مرغِ جان: ترکیب اضافی، اضافه­ی تشبیهی

علم بال و پر مرغِ جانِ توست و جان و روح تو را اعتلا می­بخشد و تا آسمان­ها بالا می­برد.

دل بی علم، چشمِ بی نور است                  مرد نادان زِ مردمی دور است

 آرایه­ی تشبیه: دلِ بی علم(طرف اوّل) / چشمِ بی­نور(طرف دوم) / رکن سوم یا وجهِ شبه، (نابینایی و ناتوانی در تشخیص) است (رکن 4) حذف شده است.

ü     آرایه­ی«اسلوب معادله» در طول بیت: اگر نسبت مصرع اوّل بیتی با مصراع دوم آن مساوی باشد و بتوان هر مصراع را مانند کفه­های ترازو، مساوی تصوّر کرد، به گ.نه­ای که معنی دو طرف آن برابر باشد،  اسلوب معادله دارد.

مثال: از قضا آیینه­ی چینی شکست                             خوب شد، اسباب خود بینی شکست

و دیگر: اظهارِ عجز، پیش ستم پیشگان خطاست             اشک کباب موجب طغیان آتش است.

نیست آب حیات جز دانش                             نیست باب نجات جز دانش

باب: درب، در

نجات: در رستگاری 

حیات: زندگی

آب حیات: آب زندگی. آبی که اسکندر به دنبال آن بود تا زندگی جاودان را نصیب خود کند، ولی در نهایت نصیب خضر شد.

بجز دانایی برای زندگی جاویدان راز و رمزی وجود نداردو برای رستگاری و رهایی جز دانش راهی نیست.

دل شود گر به علم بیننده                                راه جوید به آفریننده

اگر دل انسان با دانایی مجهّز شود؛ به شناخت خدا راه می­یابد.

آن­چه در علم بیش می­باید                            دانش ذات خویش می باید

در راه دانش اندوزی آن چیزی که بیش­تر از همه ارزشمند­تر است؛ شناختن خود انسان است. 

اوحدی مراغه­ای


کلمات املایی درس پنجم

والاتر و داناتر-  بینندگان و دانندگان- دیر و دراز ماندن – تخت­گاه شاهان- نگهبان جنگ - مرد پرهیزکار- بخرد هوشیار- پناهِ تنگی- تنگنا و مضیقه- بی­راه گشتن- مرغ جان – بوشکور بلخی-  سپهر و گردون- چشم بی نور- نادان و نامردم- آب حیات عشق - باب نجات دانش - بیننده و آفریننده- اوحدی مراغه­ای-  ترجیع بند- رخ داد و حادثه-  قصیده و مثنوی- شاه­نامه­ی فردوسی- مثنوی معنوی- دانش ذات خویش-  لیلی و مجنون نظامی گنجوی-خوش بخت و خوش­حال- تخفیف و مخفّف-

 درس ششم / موش و گربه

فابل(fable) یا «داستان حیوانات» را تعریف کنید.

در ادبیّات همه­ی ملل، داستان­هایی وجود دارد که قهرمان آنان حیوانات هستند. در این داستان­ها، در حقیقت حیوانات نماینده­ و جانشین انسان­ها هستند.

«کلیله ­و ­دمنه»ی نصرالله منشی و «مرزبان­نامه»ی کیکاووس­ بن قابوس و«موش­وگربه»­ی عُبید زاکانی از جمله داستان­های به زبان حیوانات است.

معنی واژگان و کلمه­های تازه:

آورده­اند: روایت کرده­اند، نقل کرده­اند

دام نهادن: دام گذاشتن

طلب: جست و جو

طمعه: غذا

جانب: سمت، سو، جهت

التفات: توجه، دقّت، عنایت

گشت: شد، فعل اسنادی

افکندن: انداخت

بوم: جُغد                          

صیاد: شکارچی

آفت: بلا، آسیب

صلح: آشتی

تدبیر: چاره جویی، دوراندیشی

مقرون: نزدیک

ایمن: در امان، امن

مشقت: رنج، سختی، دشواری    

ملاطفت: مهربانی، دلسوزی

فرج: گشایش، رهایی

فرج یابی: رها شوی

لکن: ولی، امّا

مهمّات: کارهای مهم

خطیر: خطرناک، بزرگ

توقّف: درنگ، تأمّل

بدل: عوض، جایگزین

عقده: گره، مشکل

گرو: بستگی، ضمانت

فراست: زیرکی

نومید: نا امید، مأیوس

زخم: آسیب، صدمه

ملول: آزرده، رنجیده

یُمن: مبارکی، فرخندگی، میمنت

حاجت: نیاز، آرزو

عمده: اصلی، اساسی

ناکامی =/= شادکامی|| غم=/=شادی

پای­کشان: لنگ­لنگان

بر اثرِ من: به دنبال من

فراست: زیرکی، درک و دریافت باطن چیزی با دیدن ظاهر آن.

با خلل: تباه، نابود

مرا ایمن گردان: به من پناه بده.

ملول: بیزار، اندوهگین، خسته

ضمان: تعهّد

معنیِ عبارات:

صیّادان آن­جا بسیار آمدندی: شکارچیان آن­جا زیاد رفت و آمد داشتند.

به طلب طعمه: در جست و جوی غدا

از پس نگریست: پشت سرش را نگاه کرد.

از جهت او کمین کرده بود: برای شکارش کمین کرده بود.

در من آویزد: با من گلاویز شود، با من درگیر شود.

هیچ پناهی مرا به از سایه­ی عقل نیست: من غیر از عقل و اندیشه­ی خود هیچ پناهگاهی ندارم.

هیچ کس مرا دست­گیرتر از سالارِ خرد نیست: هیچ کس مانند عقلِ دوراندیش به یاری و دست­گیری

من نمی شتابد.

هیچ تدبیر مرا موافق­تر از صلح نیست: هیچ چیز دوراندیشانه­تر از آشتی نیست.

در عین بلا مانده: کاملاَ در بلا گرفتار شده است.

مقرون به ابواب بلا و مصیبت: با انواع مصیبت و دشواری همراهم.

عاقل در مهمّات توقّف جایز نشمرد: عاقل در کارهای بزرگ و خطرناک، دست دست نمی­کند و

سریع دست به کار می­شود.

امید دارم که هر دو را به یُمن آن، خلاص پیدا آید: امیدوارم به مبارکی آن، هر دو آزاد و رها شویم.

گربه او را گرم بپرسید: گربه احوال­پرسی گرمی از موش کرد.

زود ملول شدی: خیلی زود از این کار خسته شدی.

بر حاجت خویش پیروز آمدی: به خواسته­ی خود رسیدی.

مگر نیّت بدل کردی و می اندیشی؟ شاید نیّت خود را تغییر دادی و به آن فکر می­کنی؟

به آن چه قبول کرده­ام، قیام می­نمایم: برای تعهّدی که داده­ام تلاش می­کنم.

یک عُقده را برای گروِ جانِ خود نگاه می­دارم: برای تضمین زندگی خود یکی از بندها را باقی می­گدارم.

یکی که عُمده بود، بگذاشت: یکی از گره­های اصلی را باز نکرد.

پرتوِ خورشید نمایان گشت: شعاع نور خورشید، آشکار شد

هر کس که در وفایِ تو سوگند بشکند                           پشت و دلش به زخمِ حوادث شکسته باد

کسی که قسم خود را در وفاداری به تو زیر پای بگذارد، پشت و دلش در حوادث روزگار بشکند.

 روان­خوانی || ثمر علم

 

ثمرِ علم

ثمر: میوه ، بار، حاصل، نتیجه

تعلّم: آموختن، دانش آموختن.

اشتغال ورزیدن: پرداختن، مشغول شدن

به­غایت: به شدت، بسیار

دست تنگ: تهیدست، فقیر، ندار

بامداد: صبح.

از برای: برای(حرف اضافه­ی مرکّب)

پیشه: شغل، حرفه، کار

پیشه­ای طلب کن: کاری پیدا کن.

نفع آن به تو عاید گردد: سودی به تو باز گردد، نفعی به تو رسد.

کاری بیندیش: به فکر کاری باش

سبو: کوزه، ظرف سفالی

گرده: هر چیز گرد و مدوّر مانند نان.

ملامت: سرزنش، نکوهش

هنوز صبح ندمیده: پیش از طلوع خورشید

وجهِ معاش: پولِ اسباب و وسایل زندگی

آجر از خانه برمی­آوردم: آجر خانه را می­فروختم

فروگذار: کوتاهی، مضایقه

متفکّر: اندیشناک

جامه­ی دریده: لباس پاره شده

خادم: خدمتکار

هیئت: شکل، صورت، حال، کیفیّت

ژولیده: پریشان، آشفته

ملاحظه کرد: نگریست، دید

دینار: سکة طلا، مسکوک زر.

گرمابه: حمام

خوش­دل: شادمان، خوش­حال

به جای آوردم: انجام دادم

اعزاز: عزیز داشتن، گرامی داشتن .

تعلیم: آموزش، یاد دادن

پیشگاه: نزدیک تخت پادشاه، بالای مجلس، تخت، مسند

رسول: فرستاده

زینهار: دور باش، حذر کن .

تباه: نابود، ضایع

تحفه­: هدیه، پیشکشی، ارمغان

ثابت گردانیدی: قرار دادی.

آرزو خواستن:خواستن آن­چه آرزو هست،چشم­داشت

خلعت: لباس دوخته­ای که بزرگی آن را بخشد.

تسلیم کردند: در اختیار قرار دادند

تصرف: دست بردن، دستکاری

تفرّج: گردش، تفریح، سیر

 

خرسندی: رضایت، خوش­حالی

فاش: برملا، آشکار

مقامات رفیع: درجات بالا، مدارج عالی

از کتاب« فرج بعد از شدّت» نویسنده«محسّن تنوخی» ترجمه­ی اسعد دهستانی

درس هفتم / تماشای بهار

تماشای بهار

این شعر در قالب قصیده سروده شده و مؤلفّان کتاب منتخبی از ابیات آن را در کتابِ درسی حاضر آورده اند 

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار             خوش بود دامن صحرا و تماشایِ بهار

بامداد: سپیده­دم، اوّل صبح              لیل و نهار: شب و روز(آرایه­ی تضاد دارد).           دامنِ صحرا: اضافه­ی استعاری

سپیده دمِ روز اوّل فروردین که روز و شب با هم برابر است؛ دامنه­ی صحرا، و تماشای زیبایی­های بهار بسیار خوشایند است.

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است                   دل ندارد، که ندارد به خداوند اقرار

آفرینش: عالم هستی         تنبیه: بیدار باش                خداوند: صاحب، دارنده            خداوندِ دل: صاحب­دل، عارف

زیبایی­های جهان­هستی وسیله­ی بیدار باش کسانی هستند که دل دارند و هرکس به وجود خداوند اعتراف نکند دل ندارد (انسان نیست).

این همه نقش عجب بر در و دیوارِ وجود               هر که فکرت نکند، نقش بُود بر دیوار

نقش عجب: زیبایی­های عجیب، تصاویر شگفت­انگیز                                     در و دیوارِ وجود: اضافه­ی استعاری

فکرت: تفکر، اندیشه                                تکرار «نقش» و «دیوار» به جهت تأکید مطلب و «آرایه­ی تکرار» است.

با این­همه زیبایی­های عجیب که بر در و دیوار عالم هستی خلق شده است، اگر کسی در وجود خداوند اندیشه نکند، مانند نقاشی روی دیوار، بی­جان و مُرده است.

کوه ودریا و درختان همه درتسبیح­اند               نه همه مستمعی فهم کند این اسرار

کوه و دریا و درختان: آرایه­ی مراعات نظیر                تسبیح: خدا را به پاکی یاد کردن، سبحان الله گفتن.

مستمع: شنونده، شنوا                                         اسرار: رموز

تمام عناصر جهان از کوه، دریا و درختان همه خدا را به پاکی یاد می­کنند ولی هر شنونده­ای­ قادر به درک این اسرار نیست.

خبرت هست که مرغان سحر می­گویند                آخِر ای خفته، سر از خوابِ جهالت بردار؟

خبرت هست: آیا خبر داری؟                                   مرغان سحر: خروسِ­هایی که سحرگاهان می­خوانند

خفته: خوابیده                                                    خوابِ جهالت: اضافه­ی تشبیهی

آیا خبر داری که خروس سحری به بانگ بلند می­گوید: ای کسی که خوابیده­ای، سر از خواب نادانی و بی­خبری بردار؟

 

تا کی آخر چو بنفشه سرغفلت در پیش                  حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

«بیداری» برای«نرگس» و «غفلت» برای «بنفشه»تشخیص یا جان­بخشی است.           سرِ غفلت: اضافه­ی استعاری

خواب و بیدار: آرایه­ی تضاد          بنفشه و نرگس: تناسب یا مراعات نظیر دارند            حیف: ستم         

تا به کی مانند بنفشه در عالم بی­خبری عمر خود را صرف کنی؟ این ستم زیادی است که تو خوابیده باشی، در حالی­که نرگس بیدار است.

که تواند دهد میوه­ی الوان از چوب؟                           یا که داند که بر آرد گلِ صد برگ از خار؟

الوان: رنگارنگ، متنوّع                             چوب: درخت                           دانستن:(در این­جا) توانستن.

بر آرد: به­وجود آورد، ایجاد کند                 گل و خار: آرایه­ی تضاد               سؤال بیت از نوع «تأکیدی» است.

چه کسی می­تواند از چوب میوه­های­ رنگارنگ و متنوّع تولید کند، یا چه کسی می­تواند از بوته­ی خار، گل صد برگ بوجود آورد؟

عقل حیران شود از خوشه­ی زریّن عنب                       فهم عاجز شود از حقّه­ی یاقوت انار

حیران: متحیّر                    عنب: انگور                            زرّین: طلایی                          عاجز: ناتوان

عقل انسان از زیبایی خوشه طلایی انگور شگفت­زده می­ماند و فهم انسان ازدرک درخشندگی و زیبایی جعبه­ی یاقوت­رنگِ انار، عاجز است.

پاک و بی عیب خدایی که به تقدیر عزیز                       ماه و خورشید مسخر کند لیل و نهار

تقدیر: سرنوشت، اندازه گرفتن.                      عزیز: گران­قدر، کمیاب، نادر.                            مُسخّر: رام، مُطیع، فرمان­بر

ماه و خورشید و لیل و نهار: مراعات نظیر(شبکه­ی معنایی) دارند.                    «ماه و خورشید» و «لیل و نهار»: آرایه­ی تضاد      

خداوند پاک و بی عیبی که به فرمان او، ماه و خورشید، و روز و شب، مطیع و رام او هستند.

 

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او                           همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

اندر: حرف اضافه           رحمت: مهربانی                    کرم: سخاوت، بخشندگی          

تا روز قیامت همه­ی انسان­ها از بخشندگی و مهربانی خداوند سخن می­گویند؛ درحالی که یک هزارم آن­چه را لازم است، بجا نمی­آورند

نعمتت بار خدایا، زِ عدد بیرون است           شکرِ انعامِ تو هرگز نکند شکرگزار

زِ عدد بیرون است: بی­شمار است                       انعام: بخشش، دهش، نعمت بخشیدن

خدایا، نعمت­هایی که به ما دادی بی­شمار است و هیچ فرد سپاسگزاری نمی­تواند سپاس نعمت­های تو را به جای آورد.

سعدیا، راست رُوان گوی سعادت بردند            راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار

راست رُوان: روندگانِ راهِ راست                            گویِ سعادت بردند: به خوش­بختی و سعادت رسیدند

گویِ چیزی را بردن: کنایه از موفّقیّت در چیزی.             راست و کج: آرایه­ی تضاد

ای سعدی، روندگان راه راستی و درستی به کام­یابی و خوش بختی رسیدند؛ تو نیز راهِ راست را پیش بگیر، زیرا کج­رفتار به مقصد نمی­رسد.

منتخبی از یک قصیده ی سعدی

درس هشتم / شگفتی های آفرینش

 

صنع: آفرینش، مخلوق، آفریده

تعالی: بلند مرتیه، والا، برتر

بر وی است: بر روی آن است

جواهر: جمع مکسّر جوهر(عربی شده­ی گوهر: هریک از سنگ­های گران­بها مانند الماس، یاقوت، زمرد و ... که به عنوان زینت و زیور به کار می­رود.)

نهر: رود

انواع: گونه­ها. جمع مکسّرِ نوع

معادن: جمعِ مکسّرِ معدن

برّ: خشکی

بحر: دریا

حیوانات: جمع مؤنث سالم(ات)

میغ: ابر

قوسِ قُزح: رنگین کمان

قوس: کمان

قُزح: رنگین

علامات: نشانه­ها. جمع مؤنث سالم علامت

عجایب: جمع مکسّر عجیب

حق: خدا، یزدان

آیات: جمع مؤنث سالمِ «آیه»

اندر: کاربرد کهن حرف اضافه­ی «در»

تفکّر: اندیشه

بساط: سفره، گستردنی

ساخته: مهیّا، آماده

جوانب: اطراف، حواشی

فراخ: گسترده، وسیع

گسترانیده: پهن کرده

«سنگ سخت»و«آب­ِ لطیف» آرایه­ی تضاد

به تدریج: آهسته­آهسته، کم کم

دیبا: پارچة ابریشمی رنگین

مرغان هوا و حشرات زمین(آرایه­ی تضاد)

آن­چه به کار باید: هر چه نیاز دارد

بیاموخته: یاد داده است

آشیان چون کند: چگونه لانه سازی کند

اگر در خانه­ای شوی: اگر وارد خانه­ای شوی

صفت آن گویی: آن را توصیف کنی

به نقش و گچ کنده کرده باشند: گچ بری و نقّاشی کرده باشند

روزگاری دراز: زمان زیاد

قندیل: چراغدان

مثل: حکایت، داستان

متحیّر: متعجّب، شگفت زده

مَلِک: پادشاه، سلطان

سریر: تخت، تختِ پادشاهی، اریکه

جمال: زیبایی

صورت قصر: ظاهرِ کاخ

مُلک: سرزمین

درجه: مرتبه، مقام

در بستان معرفت حق تماشا کن: در گلستانِ شناسایی خدا گشت و گذار کن.

مدهوش: سرگشته، حیران، از خود بی­خود

 

 

 

به هم نشینی و ارتباط واژه­ها و مجموعه­های مراعاتِ نظیر با هم دیگر، که چندین حلقه را به هم پیوند دهند،«زنجیره­ی معنایی» یا «شبکه­ی معنایی» می­گویند.

دامنه­ی شبکه­ی معنایی گسترده­تر از مراعات نظیر است. هر شبکه­ی معنایی از چندین مجموعه­ی مراعات نظیر تشکیل می­شود. مثال: آسمان و آفتاب و ماه و ستارگان و زمین || کوه و بیابان و نهرها || جواهر و معادن || برّ و بحر|| میغ و باران و برف و تگرگ

               مراعات نظیر      مراعات نظیر         مراعات نظیر                    مراعات نظیر 

شبکه­ی معنایی

       

درس نهم// مثل آیینه

پر تب و تاب: پر اُفت و خیز

می­نمایانند: نشان می­دهند

بی­هیاهو: بی­سر و صدا

اصلاح: نیکو ساختن، بهبودی

افزون بر: اضافه بر، بعلاوه

نقد: برشمردن ضعف و قوّت کسی یا چیزی.

آینه، چون نقشِ تو بنمود راست                              خود شکن، آیینه شکستن خطاست     (نظامی)

اگر آینه به راستی زشت و زیبای چهره­ات را به تو نشان داد، به جای شکستن آینه، در صدد اصلاح خود باش.

***

جوانی گَهِ کار و شایستگی                   گهِ خود پسندیّ و پندار نیست

گهِ: زمانِ، گاهِ.                                           پندار: وهم، گمان، خیال

جوانی زمان کار و نشان دادن شایستگی­ها و توانمندی­هاست؛ نه زمان خود ستایی و خیالات بی­اساس.

چو بفروختی، از که خواهی خرید           متاعِ جوانی به بازار نیست

خریدو فروخت: آرایه­ی تضاد        متاع: کالا، جنس            متاعِ جوانی: مضاف و مضافٌ­الیه(اضافه­ی تشبیهی)

غنیمت شمر، جز حقیقت مجوی        که باری­است فرصت، دگر بار نیست

غنیمت: مالی که رایگان به دست آید، اموالی که از دشمن شکست خورده به دست آید.

غنیمت شُمر: ارزشمند بدان، بها بده.         حقیقت: راستی، درستی.          باری­است: برای یک دفعه است.

روزگارِ جوانی را ارزشمند بدان، و به دنبال راستی و درستی باش؛ زیرا این فرصت تنها یک بار به تو داده شده و دوباره آن را نخواهی داشت.

مپیچ از رهِ راست بر راهِ کج            چو در هست، حاجت به دیوار نیست

آرایه­ی­ تضاد در« راست و کج»            « در و دیوار» آرایه­ی تناسب دارند.     مپیچ: منحرف نشو.

از راهِ راست به راهِ نادرست منحرف نشو، وقتی می­توانی از در وارد شوی، چه نیازی به بالا رفتن از دیوار است؟

زِ آزادگان بردباری و سعی            بیاموز، آموختن عار نیست

بردباری: صبر و تحمّل، شکیبایی              سعی: تلاش و کوشش        عار: ننگ، ذلّت، خواری

از انسان­های وارسته و آزاده شکیبایی و صبوری بیاموز؛ که یادگیری ننگ و ذلّت و خواری نیست.

به چشم بصیرت به خود در نگر        تو را تا در آیینه، زنگار نیست

بصیرت: بینایی، تعمّق، عمیق دیدن        در نگر: نگاه کن     آیینه: استعاره از دل      زنگار: آلودگی، رسوب

 

تا زمانی که دلت از آلودگی­ها به دور است و زنگار نگرفته؛ در احوال خود موشکافانه و عمیق نگاه کن.

همی دانه و خوشه، خروار شد          زِ آغاز، هر خوشه خروار نیست

خوشه و خروار: آرایه­ی تکرار      همی شد: به تدریج و آهسته آهسته تبدیل شد.

دانه و خوشه­ی گندم، به مرورِ زمان به خروار و خرمن تبدیل می­شود؛ و هیچ خوشه­ی گندمی از ابتدا خرمن نبود.

همه کارِ ایّام، درس است و پند              دریغا که شاگرد هشیار نیست

درس و پند و شاگرد: مراعات نظیر       دریغا: افسوس، حیف

گذر روزگار سراسر درس و پند است؛ صد حیف که برای درک و دریافت آن به اندازه­ی کافی هوشیار نیستیم.

پروین اعتصامی

درس دهم/ هم نشین

هم نشین

پیوند :پیوستگی، ارتباط

خرسندی: رضایت، خوش­حالی

شکیبا: صبور، بردبار         

دل انگیز: روح نواز

مصائب :ج مصیبت: بلا وگرفتاری

لاف دوستی می­زنند: ادّعای دوستی می­کنند

دیدار یار غایب، دانی چه ذوق دارد؟                  ابری که در بیابان بر تشنه­ای ببارد

ذوق: اشتیاق                               بیابان و تشنه و ابر: مراعات نظیر          

تشبیه مرکّب(مشبه: دیدار یارِ غایب)          (مشبّه به: ابری که در بیابان بر تشنه­ای ببارد).  

وجه شبه: اشتیاق آور 

ملاقات دوست دور از دسترس، مانند ابری که در بیابان بر انسان تشنه می بارد، شورانگیز و اشتیاق­آور است.

گرگان و میشان: تضاد

گسترده: فراگیر

باری بر دل: باعث دلواپسی و گرفتاری

مصاحبت: هم­صحبتی

همواره: همیشه، مکرّر

می­گریز: فرار کن، بگریز

                          تا توانی می­گریز از یارِ بد                      یارِ بد بدتر بود از مارِ بد

تا می­توانی از دوست و همراه بد، دوری کن؛ دوستِ نامناسب از مارِ زهرآگین نیز بدتر است

مار بد تنها تو را برجان زند                      یاربد بر جان و بر ایمان زند

مارِ زهرآگین، تنها جان تو را می­گیرد ولی هم­نشین بد، جان و ایمانت را با هم می­گیرد.

آرایه­ی تکرار در واژه­های«مار / یار / بد».                           واج­آرایی در تکرار حروف«ا/د/ر».

نشاید: شایسته نیست

احمق: نادان

صحبت با کسی دارند: با کسی هم نشینی کنند.

نیکو خلق: خوش رفتار

معصیت: گناه

به صلاح بود: در راه راست و درست باشد

مصر: اصرار کننده

اعتماد: تکیه

صحبت: هم نشینی

منش: اخلاق

پلید: آلوده، ناپاک

طبیعت: خلق و خوی(در این جا)

نبوت: رسالت، پیامبری

طریقت: راه وروش

خاندان: سلسله، خانواده، ایل و تبار

میش: گوسفند

جامه­: لباس، پوشش

مصائب: بلاها، گرفتاری­ها. جمعِ مصیبت

اثر: نتیجه.

جمله­ی«اینان باری بر دل هستند، نه یاری هم­دل»آرایه­ی سجع دارد.

هم­دل: دلسوز، یکدل

منش: خُلق و خوی

خصلت: ویژگی، خصوصیّت. جمع آن: خصال

المرءُ علی دینِ خلیلهِ و قرینهِ: انسان بر دین و آیین دوست و هم­نشین خود است.

با بدان کم نشین که صحبتِ بد           گرچه پاکی، تو را پلید کند

آرایه­ی تضاد بین«پاک/پلید».

با افراد بد هم­نشینی نکن که هم­نشین بد، با آلودگی­ها و ناپاکی­هایش، پاکی تو را آلوده می­کند.

آفتابی بدین بزرگی را                        لکّه­ای ابر ناپدید کند

آرایه­ی تناسب بین«آفتاب/ ابر».

همان گونه که خورشیدی با این عظمت، با لکّه­ی کوچک ابری پوشانده می­شود.

پسرِ نوح، با بدان بنشست                 خاندانِ نبوّتش گم شد

پسر حضرتِ نوح با دوستانِ بد هم نشینی کرد و ایل و تبار رسالتش را گم کرد. (تلمیح به داستان حضرت نوح).

سگِ اصحابِ کهف، روزی چند           پیِ نیکان گرفت و مردم شد

سگِ یارانِ غار، چند روزی دنبال انسان­های نیکو را گرفت و انسان شد. (تلمیح به داستان اصحاب کهف).

 اصحاب کهف: یاران غار

مردم شد: به انسان تبدیل شد

پیِ نیکان گرفت: به دنبال افراد نیکو رفت.

مثل(قصّه) هم نشین بد چون (مانند) آهنگر است. اگر جامه (لباس) را نسوزد (نسوزاند) دود در تو گیرد (دود آن به تو می­رسد) و مثل هم نشین نیک چون عطّار (عطر فروش) است که اگر مشک (ماده­ای معطّر) به تو ندهد، بوی در تو گیرد (حداقلّ خوشبو خواهی شد).

گرایش: تمایل

به با ید: باید بهتر  باشد

متعالی: بلند پایه

هم­نشین تو از تو بِه باید                     تا تو را عقل و دین بیفزاید

باید دوست خود را از کسانی انتخاب کنی که از تو شایسته­ترند؛ در این صورت باعث افزایش عقل و دینت می­شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  نظر بدهید


روان خوانی/ دوستی ابلهان

دوستی با ابلهان

روزی بود و روزگاری بود. در زمان های خیلی قدیم، جوانی قدرتمند در بیابانی می رفت که ناگاه، صدای وحشتناکی شنید. جلو رفت، خرسی را دید که در چنگ اژدهایی بزرگ گرفتار شده است. دلش بر حال خرس بیچاره سوخت. شمشیر خود را کشید و با یک ضربه سخت، اژدها را به هلاکت رسانید.

خرس هم از اژدها چون وارهید                            وآن کرم ، زآن مردِ مردانه بدید

وارهید: نجات یافت، رها شد                 کرم: سخاوت، جوانمردی

زمانی که خرس از چنگال اژدها رها شد؛ و جوانمردی آن مرد دِلیر را دید...

چون سگِ اصحابِ کهف آن خرس زار                          شد مُلازم در پیِ آن بُردبار

اصحابِ کهف: یاران غار(تلمیح به قصه­ی دقیانوس و اصحاب کهف)     مُلازم: همراه، هم قدم

زار: ناتوان، ضعیف                   بردبار: صبور، شکیبا

آن خرس ناتوان مانند سگِ اصحابِ کهف به همراه آن جوان شکیبا راه افتاد

القصّه، هر جا که جوان قدرتمند می رفت، خرس هم با او می رفت . کم کم جوان به خرس علاقمند شد و او را همه جا با خودش می برد. روزی از روزها، از جایی می گذشت و خرس هم مثل همیشه در پی اش بود. مردی از کنار آن ها گذشت. او از دیدن مرد جوان و آن خرس، به حیرت افتاد بازگشت و پرسید: «ای مرد جوان، حکایت چیست؟ من تاکنون انسانی را با خرسی، همراه ندیده بودم!»

قصّه واگفت و حدیثِ اژدها                           گفت:«بر خرسی مَنِه دل، ابلها

واگفت: باز گفت               حدیث: سخنِ تازه                  منه دل: دل مسپار

دل نهادن: علاقمند شدن             ابلها: ای نادان، ای احمق

جوان، ماجرای خرس و اژدها را به او بازگو کرد. و در جواب شنید که«ای نادان به خرسی علاقمند و شیفته نشو».

دوستی ابله بتر از دشمنی­است                     او به هر حیله که دانی، راندنی­است»

بتر: مخفّف «بدتر»            حیله: چاره، تدبیر         راندنی: دور کردنی            دوستی و دشمنی آرایه­ی تضاد

دوستی کردن با نادان از دشمن بدتر است و به هر چاره­ای شده باید از نادان دوری کرد.

جوان با تعجّب به آن مرد نگریست و پرسید: «منظورت چیست؟ مگر دوستی با یک خرس، چه عیبی دارد؟ نکند تو به دوستی من با خرس حسادت می کنی!»

گفت:«مهرِ ابلهان، عشوه ده است                        این حسودیِ من از مهرش بِه است

عشوه ده: فریب دهنده، گول زننده             مهر و حسودی(آرایه­ی تضاد)             بِه: بهتر

گفت:«دوستی با افراد نادان باعث فریب تو می­شود؛ و حسادت من از محبّتِ دوستِ نادانش بهتر است.

هی بیا با من، بِران این خرس را                         خرس را مگزین، مَهِل هم جنس را

بران: دور کن                مگزین: انتخاب مکن              مهل: رها مکن            

با من همراهی کن و این خرس را از خود دور کن؛ و خرس را برای دوستی انتخاب نکن و هم جنس خود را رها نکن.

من کم از خِرسی نباشم، ای شریف                   ترکِ او کن، تا مَنَت باشم حریف»

کم نباشم: کمتر نیستم            شریف: بزرگوار           حریف: همراه، دوست، هم پیاله

ای بزرگوار! من از خرس کمتر نیستم؛ خرس را رها کن تا من دوستِ تو باشم.

مرد رهگذر هر چه گفت و گفت، اندرزهایش در گوش مرد جون فرو نرفت که نرفت، و او فکر کرد که مرد رهگذر بر دوستی اش با خرس، حسد می ورزد. پس با خشم بر سر مرد رهگذر فریاد زد که: برو ای مرد! دست از سر ما بردار. دوستی من و این خرس مهربان و وفادار چه ربطی به تو دارد؟ چرا بر دوستی ما حسد می ورزی؟ برو و راحتمان بگذار!»

مردِ رهگذر به راه افتاد. کمی که رفت، برگشت.

باز گفتش:«من عدوّ تو نی­ام                     لطف باشد گر بیایی در پِی­ام

باز: دوباره              عدوّ: دشمن، خصم، بدخواه           نی­ام: نیستم            در پِی ام: به دنبالِ من

دوباره گفت:« من دشمن و بدخواهِ تو نیستم؛ و اگر به دنبال من بیایی، لطف می­کنی.

مرد جوان و خرس وفادار، زمانی دراز با هم زندگی کردند. هر روزی که می گذشت، پیوند دوستی آن ها محکم تر می شد. روزی از روزها، جوان در جنگلی کار می کرد. درخت ها را با تبر می برید. بعد از ساعتی خسته شد و خوابش گرفت. روی زمین دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت. خرس که دید دوستش خوابیده است، بالای سر او رفت و در کنارش نشست. ناگاه مگسی سمج  بر پیشانی جوان نشست. خرس با دست مگس را راند. امّا مگس سمج دوباره بر پیشانی جوان نشست. خرس دوباره مگس را راند. مگس این بار آمد و بر نوک بینی جوان نشست. خرس از دست مگس خشمگین شد. در دل گفت: «ای مگس بدجنس و سمج، دوست مهربان مرا در خواب می آزاری؟ حالا چنان درسی به تو بدهم که پرواز کردن را از یاد ببری و دیگر هیچ وقت نتوانی ببری!»

خشمگین شد با مگس خرس و برفت                       برگرفت از کوه، سنگی سخت زَفت

زَفت: ستبر، بزرگ               برگرفت: برداشت، برداشت

خرس از دستِ مگس خشمگین شد و رفت و از کوه سنگ بسیار بزرگی را برداشت

سنگ آورد و مگس را دید باز                         بر رُخِ خفته گرفته جای ساز

خفته: خوابیده               جای ساز: جای گرفته

سنگ را آورد و دوباره مگس را دید که بر چهره­ی جوانِ در خواب، جا گرفته است

برگرفت آن آسیا سنگ و بِزد                                 بر مگس، تا آن مگس واپس خزد

برگرفت: بالا برد               آسیا سنگ: سنگ بزرگ      واپس خزد: عقب نشینی کند.

واج آرایی در تکرار «س».

آن سنگِ بُزرگ را بالای سر بُرد و بر مگس کوبید تا آن مگس عقب نشینی کند.

آری، خرس نادان، سنگ بزرگ را بر صورت دوست مهربانش کوبید. به گمان آنکه با این کار فقط مگس را خواهد کشت. ولی ...

سنگ، رویِ خفته را خشخاش کرد                  این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد

خشخاش: گیاهی است از تیرة کوکناریان دارای ساقة باریک و برگ های طویل و درشت . میوة خشخاش به شکل حقه است که با تیغ زدن آن شیره ای سفید بیرون دهد که پس از خشک شدن به رنگ قهوه ای درآید و همان است که آن را تریاک گویند.

خشخاش: در اینجا(خرد و خمیر).                فاش: آشکار، عیان، شایع

سنگ، صورتِ جوانِ در خواب را خُرد و خمیر کرد و این ضرب المثل را در تمامِ دنیا گسترش داد.

«مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین                       کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین»

کین: دشمنی، خصومت               کین و مهر: آرایه­ی تضاد       یقین بدون شک

در مصراع دوم آرایه­ی طرد و عکس وجود دارد.

دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنی­اش، دوستی و دوستی­اش، دشمنی­است.

عهدِ او سُست است و ویران و ضعیف           گفتِ او زُفت و وفایِ او نحیف

عهد: پیمان، تعهّد              سست: ناپایدار، ضعیف           زُفت : خسیس ، بخیل. ترشروی ، تندخو.

نحیف: لاغر، ضعیف، نزار               واج آرایی در تکرار«ـُف».

نادان در عمل به تعهدات و پیمان­هایش ناپایدار و ضعیف است و سخن گفتنش با تند خویی و پرخاش است و در وفاداری ناتوان است.

گر خورد سوگند هم، باور مکن                 بشکند سوگند، مردِ کژ سُخن

کژ سُخن: کج گفتار، بد دهان

اگر نادان در عمل به پیمانش سوگند بخورد، سوگندش را باور مکن؛ زیرا انسان بد دهان سوگندش را می­شکند.

چون که بی سوگند، پیمان بشکند                گر خورد سوگند، هم آن بشکند

کسی که بدون قسم خوردن، نتواند به پیمانش عمل کند، اگر هم سوگند بِخورد، دوباره پیمانش را خواهد شکست.

روزگاران سپری شد؛ امّا این حکایت، سینه به سینه در میان نسل­ها بر زبان­ها روان شد و این مَثل بر خاطره­ها نقش بست که:

«مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین                       کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین»

کین: دشمنی، خصومت               کین و مهر: آرایه­ی تضاد       یقینک بدون شک

در مصراع دوم آرایه­ی طرد و عکس وجود دارد.

دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنی­اش، دوستی و دوستی­اش، دشمنی­است.

 

«مثنوی معنوی» دفتر دوم، بازنویسی جعفر ابراهیمی (شاهد)، با تغییر

دستور زبان// درس دهم 2

زمان فعل:

1)      ماضی(گذشته): به انجام کاری در زمان گذشته دلالت می کند. انواع آن عبارت است از:

-          ماضی ساده: بن ماضی+ شناسه های ماضی(ــَ م/ی/()/یم/ید/ ـــَ ند).

-          ماضی استمراری: می+ ماضی ساده.

-          ماضی نقلی: صفت مفعولی(بُنِ ماضی+ه)+ شناسه های اختصاصی نقلی(ام- ای- است- ایم- اید- اَند).

-          ماضی التزامی: صفت مفعولی(بن ماضی+ه)+صرفِ باشم.

-       ماضی بعید: صفت مفعولی(بن ماضی + ه) + صرف بودم.

 

انواع ماضی

ساده:

استمراری:

نقلی

بعید:

التزامی:

اول شخص مفرد

شنیدَم

می رفتــــَم

خواند/ه/ام

خواند/ه/بودم

خواند/ه/باشم

دوم شخص مفرد

شنیدی

می رفتــــی

خواند/ه/ای

خواند/ه/بودی

خواند/ه/باشی

سوم شخص مفرد

شنید

می رفت  

خواند/ه/است

خواند/ه/بود

خواند/ه/باشد

اول شخص جمع

شنیدیم

می رفتـــیم

خواند/ه/ایم

خواند/ه/یم

خواند/ه/باشیم

دوم شخص جمع

شنیدید

می رفتـــید

خواند/ه/اید

خواند/ه/بودید

خواند/ه/باشید

سوم شخص جمع

شنیدند

می رفتـــنـَد

خواند/ه/اند

خواند/ه/بودند

خواند/ه/باشند

 

 

 

 

 

  

 

 

بن:

در لغت به معنی« درخت و ریشه» است و در اصطلاح به شکلِ غیرِ قابلِ تغییر در صرف فعل ها بن می گوییم:

 

بُن

شناسه

رفت

ــ َم

رفت

ی

رفت

(o)

رفت

یم

رفت

ید

رفت

ــَ ند

                          

 

فعل ماضی(گذشته) و شناسه های آن

 

 

 

 

 

 

بُن

شناسه

رَو

ــ َم

رَو

ی

رَو

ــَ د

رَو

یم

رَو

ید

 

 

فعل مضارع(حال) و شناسه های آن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط روح الله کاظمی  |  یک نظر


دستور زبان// درس دهم 3

طرز ساختن بُنِ مضارع:

شکلِ امرِ فعل(برو)- «ب»=> رو، بر، خر، دار، و ... .

فعل مضارع:

فعلی که در زمان حال انجام پذیرفته و تا آینده ی نزدیک ادامه یابد.

انواع فعل مضارع:

1)      مضارع ساده: بُنِ مضارع+شناسه های مضارع(ــ َم/ ی/ ــ َد/ یم/ ید/ ــَ ند). مثال: ( روم/ روی/ رود/ رویم/ روید/ روند).

2)      مضارع اخباری: می+مضارع ساده. مثال: (می روم/می روی/ می رود/ می رویم/می روید/می روند).

3)      مضارع التزامی: با اضافه کردن«ب»التزامی(شک و تردید) به مضارع ساده، ساخته می شود. مثال: (بروم،بروی، برود، برویم، بروید، بروند).

    B   برای شناخت آسان تر مضارع التزامی، می توان کلمه ی«شاید» را قبل از فعل آورد و آن را صرف کرد.

 

انواع مضارع:

ساده:

اخباری:

التزامی:

اول شخص مفرد

شنیدَم

می رفتــــَم

ب/خوان/ م

دوم شخص مفرد

شنیدی

می رفتــــی

ب/خوان/ی

سوم شخص مفرد

شنید

می رفت  

ب خوان/َ د

اول شخص جمع

شنیدیم

می رفتـــیم

ب/خوان/یم

دوم شخص جمع

شنیدید

می رفتــــید

ب/خوان/ید

سوم شخص جمع

شنیدند

می رفتـــنـَد

ب/ خوان/نَد

 

 

 

 

فعل آینده(مستقبل):

از صرف «خواهم»در مضارع ساده+بُن ماضی فعل های پیشنهادی ساخته می شود. مثال:«خواهم خواند/خواهی خواند/خواهد خواند/خواهیم خواند/خواهید خواند/خواهند خواند».

درس یازدهم/دوراندیشی

کودکی از جمله­ی آزادگان                            رفت برون با دو سه همزادگان

آزادگان: ایرانیان.         برون: مخفّف بیرون.               همزادگان: هم­سنّ و سالان

یکی از کودکان ایرانیان با دو سه نفر از هم­سالانش برای گردش بیرون رفت

**

پای چو در راه نهاد آن پسر                            پویه همی کرد و در آمد به سر

پویه: با شتاب رفتن، دویدن               درآمد به سر: با سر به زمین خورد

زمانی که آن کودک پای در راه گذاشت؛ با سرعت دوید و با سر به زمین خورد

**

پایش از آن پویه در آمد زِ دست                        مِهرِ دل و مُهره­ی پشتش شکست

مِهر: محبّت، علاقه      مُهره­ی پشت: مهره­ی کمر  

به خاطر عجله­ای که کرد، پایش سُر خورد. قلبش فرو ریخت و مهره­ی کمرش هم شکست

**

شد نفس آن دو سه هم­سال او                     تنگ­تر از حادثه­ی حال او

همسال: هم­سن، همزاد    

از وضعیّتِ (پسر آسیب دیده) حوصله­ی دوستان همراهش، سر رفت.

**

آن که وُرا دوست­ترین بود، گفت:                        در بُنِ چاهیش بباید نهفت

وُرا: برای او             بنِ چاه: تهِ چاه             بباید نهفت: باید پنهان کرد

در بین همراهانش، کسی که بهترین دوستش بود، گفت:«باید او را در ته چاهی پنهان کنیم»

**

تا نشود راز چو روز آشکار                              تا نشویم از پدرش شرمسار

راز/ روز: آرایه­ی جناس ناقص اختلافی       مصراع اوّل آرایه­ی تشبیه دارد؛ راز به روز تشبیه شده­است.

راز: سرّ                               شرمسار: شرمنده، خجالت زده

تا این راز مانند روز، بر همگان آشکار نشود و ما نیز از پدرش شرمنده نشویم.

**

عاقبت اندیش­ترین کودکی                              دشمن او بود از ایشان یکی

عاقبت­اندیش: دوراندیش           

در بین ان­ها همان که به دشمنی(با فرد زخمی) معروف بود، دوراندیش­ترینشان بود.

**

گفت همانا که در این همرهان                      صورت این حال نماند نهان

همرهان: مخفّف همراهان         نهان: مخفی، پنهان       صورت این حال: شکل واقعیِ این ماجرا

با خود گفت:«که واقعیّت ماجرا در بین این همراهان پنهان نمی­ماند».

**

چون که مرا زین همه دشمن نهند                    تهمت این واقعه بر من نهند

زین همه: از بین این­ها         دشمن نهند: دشمن فرض می­کنند

تهمت: بدگمانی، افترا.        واقعه: رویداد، حادثه، اتّفاق

از آن­جا که از بین این همراهان، مرا نسبت به او بدخواه می­دانند؛ در مورد این حادثه به من بدگمان می­شوند.

**

زی پدرش رفت و خبردار کرد                             تا پدرش چاره­ی آن کار کرد

زی: سمت، سو، طرف

به سوی پدرِ دوستِ زخمی­اش رفت و او را از حادثه، باخبر کرد.

**

هر که در او جوهر دانایی است                           بر همه چیزیش توانایی است

جوهر دانایی: عصاره­ی دانش، اصلِ دانایی  

کسی که اصلِ دانش و قابلیّت دانایی  در وجودِ او باشد، نسبت به همه­چیز توانمند است.

**

دشمن دانا که غم جان بود                                بهتر از آن دوست که نادان بود

غمِ جان بودن: به فکرِ جان بودن                    دوست و دشمن(آرایه­ی تضاد)

بدخواهِ دانایی که به فکرِ جانِ انسان باشد، از دوستِ نادان بهتر است.

مخزن­الاسرار، نظامی گنجوی

درس دوازدهم/ آداب زندگانی

سخن ناپرسیده مگوی و از گفتار خیره پرهیز کن:

تا از تو چیزی پرسیده نشده، سخنی مگوی.

چون باز پرسند، جز راست مگوی:

و زمانی که از تو چیزی پرسیده می­شود، فقط حقیقت را بگو.

تا نخواهند، کس را نصیحت مگوی و پند مده:

تا از تو نخواهند که کسی را نصیحت کنی، کسی را پند مده.

خاصّه کسی را پند نشنود که او خود اوفتد:              خاصّه: مخصوصاً

مخصوصاً کسی را که نصیحت پذیر نیست؛ که او خود سرش به سنگ خواهد خورد و متّوجه خواهد شد.

 در میان جمع هیچ کس را پند مده.

در حضور دیگران کسی را نصیحت مکن.

از جای تهمت­زده پرهیز کن: .          تهمت: گمان بد، افترا         پرهیز: دوری، اجتناب

از رفت و آمد در جاهایی که باعث گمان بد و سوءظن در مورد تو می­شود، دوری کن

و از یار بداندیش و بدآموز بگریز:

از دوستی که در مورد تو به بدی فکر می­کند و رفتارش باعث بدآموزی است، دوری کن.

از دوستِ بدخواه و بدآموز فراری باش.

و از دوستی که گرفتاری و بدی تو را می­خواهد و آموزه­هایش اشتباه است بپرهیز.

به غم  مردمان شادی مکن تا مردمان نیز به غم تو شادی مکنند: .     غم و شادی: آرایه­ی تضاد

در ناراحتی دیگران شادمانی و پایکوبی مکن تا آنان نیز به ناراحتی تو خوش­حال و شادمان نباشند

داد ده تا داد یابی:                               داد: عدل و انصاف      داد دادن: به عدالت رفتار کردن.

با دیگران به عدل و انصاف رفتار کن تا با نو نیز به عدالت و انصاف رفتار شود.   

خوب گوی تا خوب شنوی:

با دیگران به نیکویی صحبت کن و بدگویی نکن تا دیگران نیز با نیکویی حرف زده و از تو بدگویی نکنند.

اگر طالب علم باشی، پرهیز گار و قانع باش و علم دوست و بردبار و کم­سخن و دوراندیش.

طالب: جویا، به دنبال          پرهیزگار: خداترس، باتقوا            قانع: خرسند، راضی               دوراندیش: عاقبت اندیش، آینده نگر

«قابوس­نامه» نوشته­ی امیر عنصر المعالی کیکاووس بن قابوس وُشمگیر، از اُمرای آلِ زیار است. او این کتاب را برای فرزندش گیلانشاه در آیین مملکت داری و تعلیم و تربیت، نوشته است.


عمر در پرستش خدای تعالی خرج کن که حساب، او خواهد خواست.   خرج کن: صرف کن، هزینه کن

تعالی: بلند مرتبه                             حساب خواستن: مؤاخده کردن، بازخواست کردن.

عمر خود را در عبادت خداوند بلند مرتبه صرف کن که او از تو بازخواست می­کند.

 بر گذشته و شکسته و ریخته، افسوس مخور.  افسوس: دریغ، حسرت 

گذشته: روزگار سپری شده، زمان از دست رفته       شکسته: کوزه یا سبویی که ناآگاه آن را شکسته باشی. تلمیح به داستانی از جحا.  گذشته و شکسته و ریخته(هر چیزی که دیگر از دسترس و تملّک تو بیرون است) مراعات نظیر دارند.

بر عمر و ایّامی که پشتِ سر گذاشتی، و بر سبو یا ظرفی که شکسته­است، و بر روغنی که ریخته، حسرت و پشیمانی به خود راه مده.

تمام زیرکی را عاقبت­شناسی نام نِه:                 عاقبت­شناسی: آینده نگری، دوراندیشی

تمامِ فراست و زیرکی دنیا در این است که دورنگر و عاقبت­اندیش باشی.                                                          معیشت تنگ را به توکّل دفع کن.         معیشتِ تنگ: فقر و تنگ دستی             توکّل: تکیه، اعتماد 

دفع کردن: راندن، دور کردن

فقر و تنگ­دستی را با توکّل بر خدا از خود بران.

دین را به علم نگاه دار:

دین خود را با افزودن بر دانایی­ات افزون محکم و تقویت کن.

اگر علم خواهی با تنهایی بساز:                 بساز: کنار بیا، عادت کن

اگر به دنبال دانایی هستی، به تنها بودن عادت کن و کنار بیا.

فراخ­دلی خواهی، تن­آسانی را بگذار:     فراخ­دلی: گشاده دلی، بخشندگی، دست و دل بازی

تن­آسانی: تنبلی، تن­پروری، کاهلی، سستی                          بُگذار: رها کن

اگر به دنبال گشاده دلی و دست و دل­بازی هستی، تنبلی و تن­پروری را رها کن.

کم خصمی خواهی، به خود مشغول باش:                 خصم: دشمن، بدخواه، بداندیش

اگر می­خواهی دشمن اندکی داشته­باشی، مشغول کار خودت باش.

خلق را دوست خواهی، مال را دشمن گیر:             خلق: مردم                دشمن گیر: دشمنی کن

اگر می­خواهی مردم دوست تو باشند، دشمن دارایی خود باش(در فکر حفظ دارایی خود نباش و بخشنده باش).            خود را آسوده خواهی، بد مکن: اگر به دنبال آسودگی و آسایش خویشتنی، به کسی بدی مکن.

شر نخواهی، بد بگذار:               شر: بدخویی، شرارت

اگر شرارت و بدی دیگران باعث آزارِ توست، با کسی بدی مکن.

جنگ نخواهی، تحمّل کن:

اگر از جنگ گریزانی، صبوری پیشه کن.

دعا را بهتر از سپاه دان:                   دعا: آرزوی خوب

بدان که دعای خیر مردم از سپاه و لشکر قدرتمند بهتر است. 

امید را بهتر از گنج دان:

بهترین گنج، امیدواری­است.      

هر چه دون خدای است همه را باطل دان:                     دونِ: غیر از، به جز

هر چیزی را غیر از خدا،  باطل و بیهوده فرض کن.

بلا از دوست عطا­ست، پس ، از عطا نالیدن خطاست: بلا: آفت، آسیب     عطا: بخشش، هدیه // عطا و خطا(سجع)

هر گونه آسیب و آفتی از طرف دوست مثل هدیه­ای ارزشمند است پس گله­ و شکایت از هدیه­ی او اشتباه است.

الهی­نامه ، خواجه عبد الله انصاری: ملقّب به پیر هرات و پیر انصار. عارف و نویسنده­ی قرن پنجم هجری و از پیش­گامان نثر مسجّع بود.


آدمی باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن  خود قطع نکند:

انسان نباید زیاد حرف بزند و وسط حرف دیگران نیاید.

هر که حکایتی یا روایتی کند و او برآن واقف باشد، وقوف خود برآن اظهار نکند.

وقوف: اشراف، آگاهی                      وقوف: اطّلاع، آگاهی       اظهار: آشکار کردن

اگر او نسبت به حکایت و داستانی که می­گویند، اطلاع و آگاهی داشته باشد، نباید آگاهی خود را آشکار کند.

 تا آن کس به اتمام رساند

و چیزی را که از غیر او پرسند ، جواب نگوید.

پرسشی را که از دیگری می­پرسند، پاسخ ندهد.

 اگر سوال از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود، بر ایشان سبقت ننماید:      سبقت نمودن: پیشی گرفتن.

سخنی را که از دیگران می­پرسند پاسخ ندهد. و اگر از گروهی سؤال شودکه او نیز در بین آن­هاست، بر دیگران پیشی نگیرد. 

و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود ، صبر کند تا آن سخن تمام شود:

در حالی که او جواب درست­تری را بداند، تا پایان سخن قبلی صبوری کند.                     

پس جواب خود بگوید، بر وجهی که در متقدم طعنه نکند:

متقدّم: قبلی، پیشین                  بر وجهی: به گونه­ای، به شکلی       طعنه: ملامت، سرزنش

به شکلی که قصد ملامت و سرزنشِ فردِ قبلی را نداشته باشد.

و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود، خوض ننماید:        خوض: دقیق شدن، کنجکاوی

محاورات: گفت­وگوها، مکالمه­ها

در گفت­وگوهایی که در حضور او بین دو نفر صورت می­گیرد، کنجکاوی و دقّت بیش از اندازه نکند.

و اگر  از او پوشیده دارند، استراق سمع نکند:     پوشیده داشتن: پنهان کردن          استراق: دزدیدن 

استراق سمع: دزدیده گوش دادن.

و اگر از او پنهان می­کنند، دزدیده به آن­ها گوش ندهد.    

و تا او را  با خود در آن مشارکت ندهند ، مداخلت نکند:            مداخلت: مداخله، دخالت، فضولی

اخلاق ناصری ، خواجه نصیر الدین توسی

«دستور زبان// درس 7 ، 8 , 9»

«شناختن جایگاه درست اجزای کلام در زبان فارسی»

در جمله های غیر اسنادی:1- نهاد(فاعل)2- مفعول3- فعل غیر اسنادی

مثال:من دبیر ادبیّات را در هیچ خیابانی ندیدم.

من:نهاد(فاعل)/ دبیر ادبیّات:مفعول/ در هیچ خیابانی:متمم یا قید/ ندیدم:فعل غیر اسنادی

 

در جمله های اسنادی:1- نهاد(مسندالیه)2- مسند3- فعل اسنادی(است- بود- شد- گشت- گردید)

مثال:آسمان تهران به رنگ سراب است.

به:حرف اضافه/ رنگ:متمم/ به رنگ سراب:مسند

 «مسند:حرف اضافه+متمم(مضاف و مضاف الیه)»

 مثال:1- نعمتت بار خدایا،ز عدد بیرون است.

خداوندا،نعمت های تو از عدد(شمارش)بیرون است.

 2-    شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار.

شکرگزار، شکر نعمت های تو(را)هرگز(نمی تواند)بکند.

3- خبرت هست که مرغان سحر می گویند.

(آیا) تو خبر داری که مرغان سحر می گویند.

4-  اقرار کردند پیران کهن که بر آن جمله یاد ندارند.

پیران کهن(زنان و مردان سالخورده)، اقرار دادند(اعتراف کردند) که (سیلی) بر آن جمله(مانند آن)]را[ به یاد ندارند.

«ویژگی های نثر کهن فارسی»

1)جمله ها در آن بسیار کوتاه است.

2) فعل ها درمتن فراوان است.

3)تکرار فعل ها و برخی کلمه ها بر زیبا و خوش آهنگی متن می افزاید.

 

«جمله از نظر ساختمان»

1)ساده:جمله ای که تنها یک فعل در آن حضور دارد و معنی و مفهومش با همان فعل کامل شده و در پایانش علامات (نقطه) می نشیند.

 

2)غیر ساده:جمله ای است که مفهومش با یک فعل تکمیل نبوده و با حروف«رابط یا شرط» به جمله ی بعدی ارتباط پیدا می کند:

 

1) نوع اول:(جمله ی غیر ساده ی شرطی)

وقوع عملی در جمله ی دوم، مشروط به جمله ی قبلی است.

 مثال:اگر باران به کوهستان نبارد، به سالی دجله گردد خشک رودی.

مثال:اگر امروز موفق به مطاله ی کتابم نشوم در آزمون مشروط می شوم./اگر:حرف شرط

 اگر به خانه ی من آمدی/ برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوش بخت بنگرم(فروغ)

به سراغ من اگر می آیید/ نرم و آهسته قدم بردارید/ مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من.(سهراب)

2) نوع دوم:(غیر ساده ی ربطی)

در غیر ساده ی نوع دوم تنها با («و»-«که» و...) جمله ی اول به جمله ی دوم مربوط شده است.

مثال: دانش آموزان از کتاب فروشی های میدان انقلاب بازدید کردند و/که/تا،... کتاب سیب نقره ای ماه را خریدند/بخرند / ... .

مثال: من به کلاس وارد شدم و سلام دادم.

مثال: من معلم را دیدم که مطالعه می کرد.

درس چهاردهم/پرتو امید

 

این شعر، یکی از غزل­هایی است که بزرگ و کوچک، دست کم بیت آغازین آن را شنیده و حتّا به خاطر دارند. به خاطر زبانگردی این بیت و سنخیّت محتوایی آن با حال و روز اجتماعی ما، کم­تر کسی است که برای امید بخشی به خود یا دیگران از آن بهره نبرده باشد.

ردیف: غم مخور

کلمات قافیه: کنعان گلستان سامان خوش­خوان دوران پنهان طوفان مغیلان پایان حال گردان قرآن.

یوسف گم­گشته بازآید به کنعان غم مخور              کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

یوسف: یکی از پیامبران قوم بنی­اسرائیل، که در زیبایی آوازه داشت و برادرانش از حسادت محبّت بیشتر پدر به او، وی را در چاه افکندند و او به خواست خدا از چاه تا ماه (عزیزی مصر) رسید. چنین نقل شده که پدر یوسف، در ماتم پسر از کلبه­اش بیرون نیامد و بسیار گریست و از این جهت خانه­ی پیر کنعان به کلبه­ی احزان (خانه­ی غم و اندوه) شناخته شده است.

گم گشته: گم شده            بازآید: باز می گردد، برمی­گردد.            کنعان: سرزمین پدری حضرت یوسف    

اَحزان : جمع حُزن: غم­ها و اندوه­ها.               گلستان: گلزار، باغ گل، جای پر شور و نشاط(در این جا).

کلبه­ی احزان و گلستان: آرایه­ی تضاد دارند.      

این غزل حافظ در حال و هوای نوید بخش مخاطب را به روزهای خوش آینده امیدوار می­کند.(شاید هم حق به جانب حافظ باشد).

معنی: اندوهگین مباش که دلدارِ گم­شده دوباره به وطن باز می­گردد و خانه­ی اندوهان به گلستان شادمانی بدل می­شود.

به قول استاد محمّدرضا شفیعی کدکنی، دلدار گم شده­ی ایران، «شادی» است و  شاید «شادی آزادی»:

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده­ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما:

یک سو خلیج فارس، سوی دگر خزر.

ای دل غم­دیده حالت به شود دل بد مکن                    وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

در این حال و هوا غزل­های زیادی سروده شده است ولی«مونولوگ» گفتگوی درونی در این غزل، بیش از همه خود را عرضه می کند. آن گونه که از کلام حافظ برمی­آید، تجربه­ی نه چندان آسانی را پیش روی خود دارد و تنها راه چاره، تسلّی دادن به خویشتن است و نگاه روشن به آینده­ی موافق طبع. به آینده­ای که شاید زمانی از آن«بوی بهبود» بشنود.

دل غم­دیده: دلِ خود حافظ است که دچار غم و محنت فراوانی است.              دل بد کردن: بد دل شدن، نا امید شدن.

دل بد مکن: بد دل و ناامید مباش.         وین: مخفّف: و این          شوریده: 1. آشفته . 2. عاشق . 3.  دیوانه

سامان: در این جا(آرام ، قرار، آراستگی، نظم، رواج و رونق).                  آرایه­ی تضاد در «شوریده و سامان».

معنی: ای دل درد کشیده­ی من، مأیوس مباش که حالت بهتر خواهد شد و آشفتگی­های فکری تو آرام و قرار خواهند یافت.

این بیت برای اطلاعات بیشتر درج شده است:

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                        چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

بهار عمر: کنایه از جوانی                     تخت چمن: اضافه­ی تشبیهی. چمن به تخت تشبیه شده است.

چترِ گل: اضافه­ی تشبیهی. گل به چتر تشبیه شده است.           چتر گل در سر کشیدن: با گل هم­آغوش شدن.

معنی: ای مرغ خوش­آواز، غمگین مباش که اگر روزگار جوانی هنوز باقی باشد، بالاخره معشوق خود را در کنار خود خواهی یافت.

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت                    دایماً یک­سان نباشد حال دوران غم مخور

دور گردون: گردش روزگار، دور فلک     مراد: میل، آرزو، خواست    واج آرایی در «د» و «ر» و تکرار واژه­ی «دور».

معنی: اگر چرخش روزگار حتّا دو روز مطابق آرزوی ما نبود؛ گذرِ زمان همیشه بر یک حالت باقی نخواهد ماند.

بیت نشان دهنده­ی ناخرسندی کامل حافظ از گذر ایّام است و به طرز مُضحکی شرایط امروز ما را داشته است.

هان، مشو نومید چون واقف نه‌ای از سرّ غیب                     باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

هان: بدان و آگاه باش (از اصوات و شبه جمله است).             واقف: بی­خبر، بی­اطلاع. 

 نه­ای: نیستی                       سر: رمز، راز.                   

غیب: عالم ملکوت، عالم بالا.             اندر: حرف اضافه(در).             اندر پرده: پشت پرده.

هان ای دل، نا امید مباش و غم مخور، زیرا از رموز و اسرارِ عالمِ نهان، آگاه نیستی؛ بازی­های پنهان زیادی در پشت پرده انجام می­شود.

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند                 چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

ار: مخفّف اگر           فنا: نابودی، نیستی.              بنیاد: اساس، پایه.                 هستی، وجود، زندگی.

سیل فنا: اضافه­ی تشبیهی. نیستی و نابودی به سیلی که هست و نیست را با خود می برد، تشبیه شده است.

نوح و کشتی و طوفان: مراعات نظیر می­سازند.                 ضمناً تلمیح به داستان حضرت نوح نیز دارد.

ای دل من، اگر سیل نابودی پایه­های وجود را با خود ببرد؛ تا زمانی که نوح کشتیبان توست، غم به خود راه نده.

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم                       سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

کعبه و بیابان و خار مغیلان: مراعات نظیر دارند.                کعبه: خانه­ی  خدا در مکّه.              خواهی زد قدم: قدم خواهی زد.

سرزنش: ملامت، طعنه.                      مغیلان: درختچة خاردار که در بیابان­ها می­روید.      «سرزنش» برای خار مغیلان، جاندار پنداری یا انسان نمایی دارد.

اگر به اشتیاق طواف خانه­ی خدا در بیابان قدم خواهی زد، از طعنه و ملامت درخچه­ی خاردار بیابان، اندوهگین مباش.

بر اساس این بیت، اگر ما نیز در زندگی بر اساس علایق خود قدم در مسیری گذاشتیم؛ نباید از سختی­ها و درشتی­های راه، ناراحت و اندوهگین یا نومید شویم.

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید              هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

بس: بسیار، خیلی زیاد       منزل: محلّ اتراق کاروان، جای فرود آمدن        

بعید: دور.                       کان: مخفّ،«که آن»

اگرچه استراحتگاه­های بین راه بسیار خطرناک هستند و مقصد نیز بسیار دور است؛ لیکن همه­ی راه­ها و جاده­ها سرانجام به انتها و مقصد می­رسند.

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب                         جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور

فرقت: جدایی، دوری.               جانان: دلدارِ چون جان عزیز.          ابرام: اصرار، پافشاری، الحاح

خدای حال گردان: خداوند دگرگون کننده­ی احوال           رقیب: نگهبان، برادر یا همراهِ دلدار که برای جلوگیری از مزاحمت­ها، با وی همراه می­شد.

حال و روز ما را در دوری دلدارِ عزیزتر از جان از یک طرف، و از سمت دیگر اصرار و پافشاری رقیب، همه را خداوند دگرگون کننده­ی احوال می داند.                                       تلمیح به دعای تحویل سال نیز دارد(... یا محوّل الحالِ و الاحوال ...)

حافظا در کنج فقر و خلوت شب‌های تار                       تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

حافظ: تخلّص خواجه شمس الّدین محمّد شیرازی است.         در این بیت منادا هست و شبه جمله.

تار: تاریک      تخلّص:  خلاص، شدن، رهایی.                      تخلّص: نام ویژه­ای است که شاعران با آوردن آن در انتهای شعر خود از تنگنای شعر رهایی می­یابد. می­بندند.

به بیتی هم که شاعر در آن «تخلّص» خود را می­آورد، «بیت تخلّص» می­گویند.         فقر: تنگ­دستی، تهیدستی

خلوت ، ورد ، دعا و قرآن: مراعات نظیر

ای حافظ، در تنهایی شب­های تاریک و گوشه­ی تهیدستی، تا زمانی که زمزمه­ی تو دعا و قرآن باشد، غمی نداشته باش.

از ماست که بر ماست

 

روزی ز سرِ سنگ عقابی به هوا خاست                       واندر طلب طعمه، پر و بال بیاراست

واندر: مخفّف«و در».             طعمه: خوراک، شکار             بیاراست: آراسته کرد، نمایش داد(در این جا).

یک روزعقابی از روی تخته سنگی به آسمان بلند شد و برای جست و جوی غذا بال و پر خود را آراسته و مرتّب کرد

 

بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:                 «امروز همه روی جهان زیر پر ماست،

بر کشیدگی و گستردگی بال خود نگاه کرد و با خود این چنین گفت:« امروز تمام دنیا زیر بال و پر ما قرار دارد ( ما برتر از تمام موجودات هستیم.)                              «روی/ زیر» آرایه­ی تضاد

بـر اوج فلک چون پرواز کنم از نظر خویش                   می‌بینم اگر ذرّه‌ای اندر ته دریاست

تکِ دریا: تهِ دریا                  «اوج و تک دریا» آرایه­ی تضاد

به خاطر بینایی فوق­العاده­ام زمانی که بر اوج آسمان پرواز می­کنم؛ ذرّه­های تهِ دریا را می­بینم.

ور بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد                        جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست.»

حتّا اگر پشّه­ای بر روی بوته­ی خاری تکان بخورد؛ حرکات آن پشّه در چشم ما آشکار است.

بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید                          بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست:

منی: خودستایی، در اصطلاح«منم منم کرد»               منی کردن: خودستایی کردن           

تقدیر:    سرنوشت                   چرخ: آسمان، فلک، روزگار                جفا پیشه: ستم­کار، ظالم

بسیار خودستایی کرد و از سرنوشت بد خود نترسید. ببین که این روزگارِ ستم­کار با او چه کرد؟               

ناگـه ز کـمینگاه، یکی سـخت کمانی،                    تیری ز قضای بد، بگشاد بر او راست،

ناگه: ناگهان             سخت­کمان: شکارچی                 یکی سخت کمانی:  یک نفر شکارچی

کمان گشودن: کنایه از پرتاب کردن تیر                         قضای بد: «در اینجا بخت بد»

ناگهان از بخت بد، یک شکارچی از کمینگاهی تیری را راست به طرف او پرتاب کرد.

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز                       وز اوج مر او را بسوی خاک فرو کاست،

«اوج و خاک» تضاد واقع شده­اند.                       فرو کاست: ساقط کرد، فرو کشاند.

آن تیر جگر دوز بر بال عقاب نشست و او را از اوج آسمان به قعر زمین کشاند.

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی                   وآنگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

آرایه­ی تشبیه: عقاب مانند ماهی بر خاک غلتید.                                چپ و راست: تضاد واقع شده­اند.

عقاب از آسمان بر زمین افتاد و مانند ماهی در خاک غلتید؛ آنگاه پرِ خود را از راست و چپ باز کرد.

گفتا: «عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!             این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!»

«چوب و آهن» آرایه­ی تناسب            عجب است: جای تعجّب           تندی و تیزی و پریدن: مراعات نظیر

با خود گفت: چگونه ممکن است از یک تکّه چوب و آهن که این­گونه تند و تیز بپرد؟ این بسیار عجیب است!

 

زی تیر نگه کرد و پر خویش بر او دید                  گفتا: «ز که نالیم که از ماست که بر ماست.»

زی: سویِ، سمتِ، طرفِ           

به تیر نگاهی انداخت و پرِ خود را بر آن دید و با افسوس فراوان گفت«از چه کسی شکایت کنم، که هر چه می­کشیم از «خودی» است.

ناصر خسرو

درس پانزدهم / راز موفّقیّت

راز موفّقیّت

توس:یکی از شهرهای خراسان و زاد بودِ فردوسی.

درخت وجود(نصیرالدّین):اضافه­ی تشبیهی. وجود به درخت تشبیه شده که بارآور شده است.

شمع وجودش به خاموشی می­گراید: جان می­سپارد، می­میرد. آرایه­ی تشبیه.

ابوریحان بیرونی:دانشمند بلند آوازه­ی ایران در قرن پنجم هجری.

شیوه:روش، سبک.

مناظره:بحث و گفتگو، مباحثه.

طنین:انعکاس، پژواک.

می­مانست:شبیه بود، مانند بود.

محضر:محلّ حضور، خدمت.

فروزان:درخشان، تابان.

فراست:زیرکی.

یک­صدا:هماهنگ، هم­آوا.

باور:عقیده، ایمان.

نقره­فام:سیم­گون، سفید رنگ.

بی­کران:بی­انتها، بی کناره.

تفکّر:اندیشه، اندیشیدن.

مشتاقانه:با اشتیاق، علاقه­مند.

گنجینه­ی وجود: اضافه­ی تشبیهی.

واپسین:آخرین.

رمق:تاب، توش، توان.

رنجور:بیمار، رنج کشیده.

سپری می­کردند: می­گذراندند.

بالینِ مریض: بالای سر مریض.

فقیه:عالم علوم دینی.

مقطّع:بریده بریده.

تمنّا:خواهش، التماس.

تعرّض:اعتراض، شکایت.

درگذرم:بمیرم.

شیون: ناله، گریه و زاری.

دیده از جهان فرو بستن: کنایه از مُردن.

بلند آوازه: مشهور، شناخته شده، معروف.

سفارش:توصیه.

اُطلبُ العِلمِ مِنَ المَهدِ الی اللّحدِ: زِ گهواره تا گور دانش بجوی.

       

 

هفدهم/ زن پارسا

پارسا :  1 - پاک دامن ، زاهد. 2 - ایرانی . 3 - عارف ، دانشمند.

نقل:روایت، حکایت.

عارف:دانا، آگاه. خدا شناس .

جامه:لباس، پوشش.

رابعه عدویه ملقب به تاج‌الرجال متولد ۹۵ هجری قمری برابر با ۹۳ هجری شمسی در بصره و درگذشته در سال ۱۳۵ هجری قمری برابر با ۱۳۲ هجری شمسی در بیت‌المقدس از متصوفان اولیه بود.او دختر «اسماعیل عدوی قیسی» و کنیه‌اش ام‌الخیر بود.نام او را از این جهت رابعه گذاشتند که فرزند چهارم خانواده بود. رابعه یکی از کسانی است که فریدالدین عطار در کتاب تذکره الاولیایش از او یاد کرده است. وی با صوفیانی چون حسن بصری، سفیان ثوری و مالک دینار هم‌دوره بود.

عیال: زن و فرزندان، اهل خانه.

چراغی روغن: به اندازه­ی یک چراغ روغن.

عهد کرده بود: تصمیم قطعی گرفته بود.

مخلوق: آفریده شده، مردمان.

فلان همسایه: (فلان) صفت مبهم.

خفته­اند: خوابیده­اند.

بخفت: خوابید. حرف «ب» در اوّل فعل از نوع زینت است.

سیّده: خانم.

امّت: ملّت، مردم، پیروان دین.

شفاعت: پایمردی، دست گیری.

قحطی: خشکسالی، نایابی

عظیم: بزرگ، وسیع.

متفرّق: پراکنده.

ظالم: ستمگر

درم: سکه­ی نقره.

مشقّت: رنج، سختی، دشواری.

خواجه: 1 - بزرگ ، سرور. 2 - مالدار، دولتمند.

غریب: بی­کس، تنها.

الّا: به جُز، غیر از

می­باید: لازم است، بایسته است.

جاه: مقام، مرتبه، منزلت.

فردا جاهیت خواهد بود: فردا به مرتبه­ای خواهی رسید.

مقرّبان: نزدیکان، پیوستگان.

نازند: افتخار می­کنند، می­نازند.

مقرّبان آسمان: فرشتگان آسمان.

دایم: مداوم، مدام، همیشه

روزه داشتی: روزه می­گرفت.

همه شب نماز کردی: تمام شب نماز می­خواند.

تا روز بر پای بودی: تا طلوع آفتاب بیدار می­ماند و مشغول عبادت بود.

از خواب درآمد: بیدار شد.

هوا: میل، آرزو.

موافقت: همراهی، اطاعت.

زیر دست: بنده، خدمت کار

کار به دست من استی: اختیار به دست من است.

مخلوق: مردمان، انسان­ها.

از خدمتت نیاسودمی: از خدمت به تو دست نمی­کشیدم.

راه ندید: راه فرار بر او بسته شد.

به خدمتِ تو از آن دیر می­آیم: به آن دلیل دیر به خدمت تو می­رسم.

بر جای نهاد: سرِ جایش قرار داد.

نوبت: دفعه، مرتبه، بار

صومعه: 1 - عبادتگاه راهب در بالای کوه . 2 - دیر، خانقاه .

رنجه مدار: آزار مده، به سختی و زحمت نیفکن.

ابلیس: شیطان، اهریمن.

زُهره: 1 - کیسة صفراء. 2 - مایع زرد رنگ و تلخ موجود در کیسة صفرا. جرأت، شهامت.

طرّار: دزد، راهزن، سارق.

 

 

تذکره الاولیا: کتابی عرفانی است به نثر ساده و در قسمت‌هایی مسجع، در شرح احوال بزرگان اولیا و مشایخ صوفیه به فارسی، نوشتۀ فریدالدین عطار نیشابوری. این کتاب مشتمل است بر مقدمه و ۷۲ باب که هریک به زندگی، حالات، اندیشه‌ها و سخنان یکی از عارفان و مشایخ تصوف می‌پردازد، و ذکر مکارم اخلاق، مواعظ و سخنان حکمت‌آمیزشان در این کتاب آورده شده است.

حسنک وزیر، آخرین وزیر سلطان محمود غزنوی بود که به دستور مسعود غزنوی و به فتوای خلیفه‌ی بغداد، تحت عنوان قرمطی یا اسماعیلی به دار آویخته شد.

امیر حسنک، پسر میکال از خاندان دیواشتیج شاهزادهٔ سغدی بود. سلطان محمود او را به خاطر دانش و تجربه‌اش به وزارت حکومت خویش منصوب کرد. حسنک در زمان حیات محمود به حج رفت و در هنگام بازگشت به دلیل ناامنی راه‌ها از مسیر مصر به غزنی برگشت. در مصر خلعت خلیفهٔ فاطمی مصر را که شیعهٔ اسماعیلی بود قبول کرده و در غزنی تسلیم سلطان محمود کرد. خلیفهٔ عباسی، حسنک را به قرمطی‌گری متهم نموده و از محمود خواست وی را تسلیم کند. سلطان محمود که به وزیرش اعتماد داشت و مطمئن بود که وی قرمطی نیست به خواست خلیفه جواب رد داد. ابوالفضل بیهقی می‌گوید که سلطان محمود نسبت به پافشاری خلیفه بر اعدام حسنک محمود به خشم آمد و گفت: «به این خلیفهٔ خرف شده بباید نبشت که من از بهر عباسیان انگشت در کرده‌ام در همهٔ جهان و قرمطی می‌جویم و آنچه یافته آید و درست گردد بردار می‌کشند، و اگر مرا درست شدی که حسنک قرمطی است خبر به امیرالمؤمنین رسیدی که در باب وی چه رفتی. وی را من پرورده‌ام و با فرزندان و برادران من برابر است. اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم!»

پس از مرگ محمود غزنوی، حسنک وزیر از جمله کسانی بود که در به سلطنت رساندن محمد پسر محمود و برادر مسعود تلاش فراوان کرد. زمانی که محمد شکست خورد و مسعود غزنوی زمام امور را در دست گرفت، قرمطی‌گری وزیر پدرش را بهانه گرفته و به درخواست خلیفهٔ بغداد و با پافشاری بوسهل زوزنی، او را به دار آویخت .در تاریخ بیهقی آمده است که زمانی که مادر حسنک وزیر را پس از سه ماه از مرگ پسرش مطلع کردند، گفت: «بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان را» جسد حسنک پیش از دفن هفت سال بر سر دار ماند.

قریب: نزدیک.

فرو گرفتند: پایین آوردند.

جگرآور: دلیر، نترس، بی­باک

پاهایش همه فرو تراشید: گوشت از پاهایش فرو ریخت.

سخت: بسیار(در این جا)

دستور: 1 - فرمان ، امر. 2 - وزیر، مشاور. 3 - قاعده ، روش . 4 - اجازه ، پروانه . 5 - برنامه .

سخت جگرآور: بسیار نترس.

نهان داشتند: پنهان کردند.

حدیث: داستان، ماجرا، سخن تازه.

جزع: بی­تابی کردن، ناشکیبایی کردن.

بگریست به درد: با درد گریه کرد.

بزرگ­مردا که این پسرم بود: این  پسرم، مرد بزرگی بود.

ماتم: غم ، مصیبت ، سوگ.

پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد: محمود غزنوی، مقام و دارایی به او داد.

پادشاهی چون مسعود آن جهان: مسعود غزنوی او را کشت.

خردمند: عاقل، فرزانه.

سخت نیکو بداشت: بسیار عالی برگزار کرد.

جای آن بود: شایستگی آن را داشت.

تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی نام کتابی نوشته­ی ابوالفضل بیهقی است که موضوع اصلی آن تاریخ پادشاهی مسعود غزنوی پسر سلطان محمود غزنوی است. این کتاب علاوه بر تاریخ غزنویان، قسمت‌هایی درباره تاریخ صفاریان، سامانیان و دوره پیش از پادشاهی محمود غزنوی دارد. نسخه اصلی کتاب حدود ۳۰ جلد بوده که به دستور سلطان مسعود بخش زیادی از آن از بین رفته‌است. و از این کتاب امروزه مقدار کمی (حدود پنج مجلد) بر جای مانده‌است.

           

درس هیجدهم/امید ایران زمین

فصل هفتم

سرزمین من

تو را ای کهن بوم و بر، دوست دارم

                 تو را ای گران­مایه، دیرینه ایرانِ من

                                          ... تو را ای گرامی وطن، دوست دارم                مهدی اخوان ثالث

 

تلخ­کامی­ها:    ناملایمات

هماره:  همیشه، مدام، پیوسته

نشیب:  پستی، فرود

فراز:  اوج، بلندی

فراز و فرود: آرایه­ی تضاد

زلال:  شفّاف

بالیده­اند:  رشد و نمو کرده­اند.

دیرینه:  کهن، باستانی.

مرهون:  در گرو، وابسته، مدیون.

هراس:  بیم، ترس، باک.

یأس:  نا امیدی.

مدد:  یاری، کمک.

عزّت: سربلند شدن، گرامی شدن، سربلندی، سرافرازی .

توان فرسا: طاقت سوز، غیر قابل تحمّل

طبع : ذات ، سرشت، استعداد شعر  داشتن .

مصون:  ایمن، محفوظ.

تکبیر:  الله اکبر گفتن.

عذوبت :  گوارا بودن، گوارایی .

آریوبَرزَن (به یونانی: نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه‌است. از جنگجویان اوکسین بود، اوکسینی‌ها جزئی از مردم لر بوده، که بازماندگانشان امروزه با نام لر بزرگ شناخته می‌شوند و سکونتگاهشان استان‌های خوزستان لرستان، چهارمحال و بختیاری و کهگیلویه و بویراحمد است.

پاکباز:  وارسته، زاهد، عاشقِ صادق و پاک نظر. پاکبازی: وارستگی، از خود گذشتگی .

چو ایران نباشد، تنِ من مباد                    بدین بوم و بر، زنده یک تن مباد

مباد: نباشد(فعل دعایی).                بر: سرزمین.                         بوم و بر: ناحیه، سرزمین

بوم: 1 - سرزمین، ناحیه. 2 - زمین شیار نکرده. 3 - جا، مقام. 4 - سرشت، طبیعت. 5 - پارچه قاب گرفته­ای که روی آن نقاشی کنند. 6 - زمینة پارچة زردوزی شده .

دریغ است ایران که ویران شود                کنامِ پلنگان و شیران شود

دریغ:  افسوس، تأسّف . 2 - کلمه ای که در حسرت و افسوس استعمال شود.

کنام : 1 - جایگاه و آشیانة حیوانات . 2 - چراگاه .

مائده: سفره

اعجاب:  شگفتی، تعجّب

شکوه:  عظمت، بزرگی.

عرصه :  1 - حیاط ، فضای خالی جلوی خانه . 2 - میدان . 3 - صحرا. ج . عرصات .

نظامی عروضی سمرقندی نویسنده­ی ایرانی سده ششم هجری و نویسنده­ی کتاب «چهار مقاله» است.

چهار مقاله نام کتابی‌است از نظامی عروضی سمرقندی. نام اصلی کتاب مجمع‌النوادر است. از آنجا که در این کتاب از چهار فن، دانش دبیری، شاعری، طب، و نجوم، در چهار گفتار جداگانه سخن رفته‌است، از قدیم به نام چهار مقاله معروف شده است. کتاب در بین سالهای ۵۵۱ و ۵۵۲ به یکی از شاهزادگان آل شنسب تقدیم شده‌است. مصنف کتاب ابوالحسن نظام الدین یا نجم الدین احمدبن عمربن علی سمرقندی معروف به نظامی عروضی از شعرا و نویسندگان قرن ششم هجری بوده که از شعر وی جز چند قطعه هجا به جا نمانده است. لیکن چنانچه از محتوای کتاب بر می آید، این نویسنده نثر خوبی داشته و کتاب چهارمقاله ی او از نمونه های برجسته ی نثر و انشای فارسی است. وی گذشته از شاعری و دبیری در فنون طب و نجوم هم مهارت داشته و حکایت هایی که در چهار مقاله ذکر می کند گواه این نکته است.

می­ستاید: ستایش می­کند.

الحق:  انصافاً

مَعین : پاک ، صاف ، جاری .

سخن را به آسمان علّین برد: ارزش سخن را به اعلاترین درجه­ رسانید.

ماءمعین: آبِ پاک، صاف و جاری.

گزند:  آسیب، صدمه

اسفار اربعهó ملا صدرا

گلستان<=> سعدی شیرازی

قانون و شفاó ابوعلی سینا

التّفهیمó ابوریحان بیرونی

فخر آوران: افتخار آفرینان

ثریّا :چلچراغ، پروین، یکی از صورت های فلکی .

نهیب: ترس ، بیم، هیبت، عظمت.

غنا: بی­نیازی، ثروتمندی.

غفلت:  بی­خبری، نا آگاهی.

تهذیب : پاکیزه کردن، پاک­داشتن

       

 

جشن گرامیداشت آتش

"سرخی تو از من، زردی من از تو" ...

 

از جمله جشن های آریایی، جشن های آتش است. آتش نزد ایرانیان مظهر روشنی، پاکی، طراوت، سازندگی، زندگی، سلامت و تندرستی و در نهایت بارزترین تجلی خداوند در روی زمین است. بر پا داشتن آتش در این روز نیز نوعی گرم کردن جهان و زدودن سرما و پژمردگی و بدی از تن بوده است.

واژه «سوری» فارسی به معنی «سرخ» می باشد و چنان که پیداست، به آتش اشاره دارد(که به رنگ سرخ ست و حیات در آن جاری ست). گفته می شود در نزد ایرانیان شنبه مقدس بوده است، در برخی متون اشاره شده است که چهارشنبه سوری یک ترکیب ترکی است، بدین ترتیب که چر در زبان آذری به معنی نیمه است و چهارشنبه در اصل چر شنبه بوده است، یعنی چهارشنبه شباهتی به آن شنبه مقدس دارد... و ایرانیان از روی آتش می پریدند تا ناپاکی ها را در آن بگذارند و پاک شوند. همچنین لازم به ذکر است که مجموعه ی آیین های نوروزی از همین «جشن سوری» (یا چهارشنبه سوری) آغاز می شود و با آیین سیزده بدر نوروز به سرانجام خود می رسد.

برخی رسوم «جشن سوری» به شمار ذیل است: بوته افروزی، آب پاشی و آب بازی، فالگوش نشینی، قاشق زنی، کوزه شکنی، فال کوزه، آش چهارشنبه سوری، آجیل مشگل گشا، شال اندازی، شیر سنگی(توپ مروارید) و…

ستاره‌ شمر گفت بهرام را

که در «چارشنبه» مزن کام را

اگر زین بپیچی گزند آیدت

همه کار ناسودمند آیدت

یکی باغ بُـد در میان سپاه

از این روی و زان روی بُـد رزم‌گاه

بشد «چارشنبه» هم از بامداد

بدان باغ که امروز باشیم شاد

ببردند پر مایه گستردنی

می و رود و رامشگر و خوردنی

...ز جیحون همی آتش افروختند

زمین و هوا را همی سوختند

به گفته ی دکتر محمدعلی الستی؛ مدیر پژوهشکده مطالعات انسانی آریایی ها(که در اصل از سرزمین های سردسیر اسکاندیناوی مهاجرت کرده بودند) آتش را الهی می دانستند(که به آنها گرما و نور می داده ست)، چون نشانه ی مهر اهورا مزدایی است. انسان اولیه با آتش برخورد داشته و آتش پرست بوده و پرستیدن البته به معنای مراقبت است.

وی معتقدست؛ متاسفانه ما دگرگشت چهارشنبه سوری به هالوین(جشن آخر اکتبر) را داریم، چرا که در چهارشنبه سوری چیزی به عنوان ترساندن وجود ندارد و هالوین در واقع به نوعی در چهارشنبه سوری بازتولید شده است... همان طور که آئین مهرورزی در ولنتاین. 

به هرحال چهارشنبه سوری به عنوان آئینی وحدت بخش و یک سنت ست که به اقتضای قدمت خود از حرمت اجتماعی برخوردار است و نوعی گفتمان ملی نیز محسوب می شود و بی شک دارای کارکردهای عمیق اجتماعی ست

----------------

پ.ن:

* واژه ی «سور» در فارسی در مفهوم «میهمانی» نیز به کار رفته است.

* همان طور که می دانیم در ایران قدیم هر روز نامی ویژه داشته است، اما در برخورد با فرهنگ عربی چون در روزشماری تازیان؛ چهارشنبه و شب آن نحس و نامبارک به شمار می رفته، شب چهارشنبه ی آخر سال را با «جشن سوری» به شادمانی پرداخته و بدین گونه می کوشیدند تا نحسی و ناخجستگی چنین شب و روزی را بر کنار کنند. 

نوزدهم/آرش کمانگیر

 

سیاوش کسرایی

برف می‌بارد،

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش،

دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفته­ی دم‌سرد؟

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن،

روی تپه، روبروی من. . .

 

در گشودندم.

مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

در کنار شعلۀ آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

آسمانِ باز؛

آفتابِ زر؛

باغ‌های گُل،

دشت­های بی‌در و پیکر؛

 سر برون آوردن گُل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی عطرِ خاکِ بارانِ خورده در کهسار؛

خواب گندم‌زارها در چشمه­ی مهتاب؛

آمدن، رفتن، دویدن؛

عشق ورزیدن؛

در غمِ انسان نشستن؛

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

کار کردن، کار کردن،

آرمیدن،

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

جرعه‌هایی از سبوی تازه، آب پاک نوشیدن.

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

همنفس با بلبلانِ کوهیِ آواره،خواندن؛

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

نیمروز خستگی را در پناه درّه ماندن؛

 

گاه‌گاهی،

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

قصّه‌های درهمِ غم را ز نم‌نم‌های باران­ها شنیدن؛

بی‌تکان گهوار­ه­ی رنگین‌کمان را،

در کنارِ بام دیدن؛

یا شبِ برفی،

پیشِ آتش‌ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود.

روزگار تلخ و تاری بود؛

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه، چون سنگ؛

روز بدنامی،

روزگارِ ننگ.

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی،

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

ترس بود و بال‌های مرگ؛

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش؛

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

مرزهای مُلک،

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

بُرج‌های شهر،

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌رو آزادگان دربند،

روسپی نامردمان در کار . . .

انجمن‌ها کرد دشمن،

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی، در چشم، ـ

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

« آخرین فرمان،

« آخرین تحقیر . . .

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

« خانه‌هامان تنگ،

« آرزومان کور . . .

« ور بپرد دور،

« تا کجا؟ تا چند؟

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

ـ «صبح می‌آمد.»

پیرمرد آرام کرد آغاز.

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

کودکان، بر بام،

دختران، بنشسته بر روزن،

مادران، غمگین کنارِ در.

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

خلق، چون بحری بر آشفته،

 به‌جوش آمد،

خروشان شد،

به‌موج افتاد؛

بُرش بگرفت و مردی چون صدف

از سینه بیرون داد.

«منم آرش!»

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

اینک آماده.

مجوییدم نسب،

فرزند رنج و کار،

گریزان چون شهاب از شب،

چو صبح آمادۀ دیدار.

مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

شما را باده و جامه

گوارا و مبارک‌باد!

 دلم را در میان دست می‌گیرم.

و می‌افشارمش در چنگ؛

 دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

که جامِ کینه از سنگ است.

به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار،

در این کار،

دلِ خلقی است در مُشتم.

امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

کمانِ کهکشان در دست،

کمان‌داری کمانگیرم.

شهابِ تیزرو تیرم.

ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

مرا تیر است آتش‌پر.

مرا باد است فرمانبر.

و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

 پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!

به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

« ز پیشم مرگ،

نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

به‌هر گامِ هراس‌افکن،

مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

به‌رویم سرد می‌خندد؛

به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

و بازش باز می‌گیرد.

 دلم از مرگ بیزار است؛

که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

همان بایستۀ آزادگی این است.

هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

پیش می‌آیم.

دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند « نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد: « برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

برآ، ای خوشۀ خورشید!

تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ و بو خواهم.

شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید،

چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

غرورم را نگه دارید،

به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

کودکان بر بام؛

دختران بنشسته بر روزن؛

مادران غمگین کنارِ در؛

مردها در راه.

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

کدامین نغمه می‌ریزد،

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند.

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند.

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

در شگفت از پهلوانی‌ها. شعله‌های کوره در پرواز.

باد در غوغا.

ـ «شامگاهان،

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

باز گردیدند.

بی‌نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

و آنجا را، از آن پس،

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب،

در گریز بی‌شتابِ خویش،

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب،

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت،

سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز،

در تمام پهنۀ البرز،

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

و نیازِ خویش می‌خوانند.

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

می‌دهد امید.

می‌نماید راه.»

در برون کلبه می‌بارد.

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش.

دره‌ها دلتنگ.

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

کودکان دیری است در خوابند،

در خواب است عمو نوروز.

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.شعله بالا می‌رود، پُرسوز

شعرخوانی

بار نخست دیدم ایران باستان را                    

ایران کاویان را ، ایرانِ راستان را

نخست: اوّل         بارِ نخست: اوّلین بار              باستان: قدیم، گذشته             کاویان: پادشاهی ، سلطنتی.

بار نخست دیدم شهر قدیمی ری    

شهری که ابن سینا بودست در بر وی          

ری: پایتخت ایران قدیم.         در برِ: در کنار             خجسته: 1 - مبارک ، میمون . 2 - نیک ، خوب 3- فرخنده، شادان

دیدم خجسته شیراز ، شیرازه ی جهان است        

حافظ به باغ و بستان چون بوی گل نهان است

شیراز و شیرازه: جناس ناقص افزایشی

مصراع دوم آرایه­ی تشبیه دارد: (ارکان تشبیه:  1) حافظ             2) بوی گل                 3) نهان                  4) چو)

شب تا سحر نشستم با پیروان سعدی

آرام جان من بود شعر روان سعدی

شب/ سحر: آرایه­ی تضاد            آرام جان: باعث آرامش جان

بزم سخن به پاشد در توس باستانی                 

از شاهنامه خواندم ابیات پهلوانی

بزم سخن: مجلس شعر، شعرخوانی              پهلوانی: 1 - دلیری ، حماسی، قهرمانی . 2 - مقام و رتبة پهلوان .

آهسته پا نهادم در کوچه باغ خیّام

لبریز روشنی بود آن جا چراغ خیّام

لبریز: سرشار، پر        

در راه سوی تبریز آمد به خاطر من

شعر کمال عاشق سوز فراق میهن

فراق: هجران، دوری              میهن: وطن، کشور

ای صاحب سخاوت رود دمان کارون

بادا تو را درودی از رودبار سیحون

سخاوت: کرم، بخشش.          دمان: خروشان، جوشان.        رودبار: ساحل رود، کنارِ رود.    سیحون: آمودریا.             در مصراع دوم تکراز حروف باعث افزایش موسیقی کلام و «واج آرایی» است.

علی بابا جان، شاعر تاجیکستانی


راه مهتری

(امیر خراسان را پرسیدند: از امیر خراسان پرسیدند) که تو فردی فقیر و بی چیز بودی و شغلی پست داشتی، (به امیر خراسان چون افتادی؟ چگونه به فرمان­روایی خراسان رسیدی؟) گفت: روزی دیوان«حنظله­ی بادغیسی» (همی خواندم: می­خواندم) بدین دو بیت رسیدم:

مهتری گر به کام شیر در است                            شو خطر کن ز کام شیر بجوی

مهتری: بزرگی، سروری.             به کامِ شیر در است: در دهان شیر است.        شو خطر کن: برو و دست به خطر بزن.

زِ کام شیر بجوی: در دهان شیر جست و جو کن.

اگر لازمه­ی رسیدن به آزادی رفتن به دهان شیر است، برو و آن را از دهان شیر جست و جو کن.

یا بزرگی و عزّ و نعمت  و  جاه                             یا چو مردانت مرگ رویاروی

عزّ: 1 - ارجمند شدن ، عزیز شدن . 2 – ارجمندی.          جاه : مقام ، منزلت .    

یا باید به ارجمندی و مقام و نعمت رسید و یا مانند مردان با مرگ رو به رو شد.

(داعیه­ای: انگیزه­ای) در (باطن: دل، باطن) من (پدید آمد: ایجاد شد، بوجود آمد) که به هیچ وجه (در آن حالت که اندر بودم: در آن حالتی که بودم) راضی نتوانستم بود: نمی­توانستم راضی شوم). دارایی­ام  بفروختم و اسب خریدم و از وطن خویش رحلت: کوچ، مسافرت) کردم. به دولت صفّاریان پیوستم: مُلحق شدم) هر روز برشکوه و (شوکت: بزرگواری ، جاه و جلال) و لشکر من (افزوده می­گشت: اضافه می­شد) و اندک اندک کار من بالا گرفت و ترقّی کرد: پیش­رفت کرد) تا (جمله: تمامِ) خراسان را به (فرمان: اطاعت) خویش درآورم. اصل و سبب، این دو بیت بود.

 

«چهار مقاله، نطامی عروضی»

قصّه ی تکرار آرش

جنگ جنگی نابرابر بود

جنگ جنگی فوقِ باور بود                               (تکرار چهارگانه­ی جنگ: آرایه­ی تکرار)

کیسه­های خاکی و خونی

                     خطّ مرزی را جدا می­کرد                  (واج آرایی در تکرار حرف«خ»)

دشمن بد عهد بی­انصاف

                     با هجوم بی­امان خود

                     مرزها را جابه­جا می­کرد

از میان آتش و باروت                                                (آتش و باروت: آرایه­ی تناسب)

می­وزید از هر طرف، هرجا

                   تیرهای وحشی و سرکش                         (وحشی و سرکش: آرایه­ی تناسب)

                   موشک و خمپاره و ترکش                (تیر و موشک و خمپاره و ترکش: مراعات نظیر)

آن طرف، نصف جهان با تانک های آتشین در راه

این طرف، ایرانیان تنها

این طرف، تنها سلاح جنگ، ایمان بود                              (مبالغه)

خانه­های خاک وخون خورده                                        (واج آرایی در تکرار حرف«خ»)

                   مهدِ شیران و دلیران بود

شهرخونین، شهرِ خرمشهر

                          در غروبِ آفتابِ خویش

                          چشم در چشم افق می­دوخت             (چشم درچشم افق می­دوخت:آرایه­ی تشخیص)

                          در دهان تانک ها می­سوخت              (چشمِ افق/ دهانِ تانک­ها: اضافه­ی استعاری)

شهر، شیرمردان را صدا می زد :                                  (شهر خرّمشهر شیرمردان را صدا می­زد:آرایه­ی تشخیص)

                       آی ای مردان نام آور

                      ای همیشه نامتان پیروز                (واج آرایی در تکرار حرف«آ /ی»)

                      بی­گمان امروز

                               فصلی از تکرار تاریخ است

                      گربماند دشمن، از هر سو

                                خانه­هامان تنگ خواهد شد

                       ناممان در دفتر تاریخ

                                کوچک و کم رنگ خواهد شد

                       پس برای سهم فرداها

                                 دل به موجِ آب باید زد                (باید دلمان را به دریا بزنیم.)

                                 سر به دست باد باید داد               (باید سرِ خودمان را به باد دهیم)

خون میان سنگر آزادگان جوشید                  (سنگرِ آزادگان: سنگر ایرانیان)

مثل یک موج خروشان شد                     (خون مثل موج خروشان شد: آرایه­ی تشبیه)

کودکی از دامن این موج بیرون جست

                      از کمند آرزوها رست                      (کمندِ آرزوها: ترکیب اضافی، اضافه­ی تشبیهی)

چشم او در چشم دشمن بود

دست او در درست نارنجک               (درست نارنجک: ضامن انفجاری نارنجک/اضافه­ی استعاری)

جنگ، جنگی نابرابر بود

جنگ، جنگی فوق باور بود

کودک تنها ، به روی خاکریز آمد

صدهزاران چشم ، قاب عکس کودک شد               (همه با حیرت به کودک ایرانی نگاه می کردند)

چشم­ها از این و آن پرسان:

                     کیست این کودک؟

                     او چه می­خواهد از این میدان؟

                     صحنه­ی جانبازی است این­جا؟

                     یا زمین بازی است این­جا؟ 

آرایه­ی تجاهل العارف: گوینده در موضوعی مشخّص به گونه­ای پرسش می‌کند ‌که گویی در آن موضوع آگاهی ندارد و خود را به نادانی می­زند. مثال:

«وَما تِلْکَ بِیَمیِنکَ یا موسی»: «ای موسی در دست چه داری؟»

یا: اینک به حیرتم/ کاین شعر عاشقانۀ پر شور و جذبه را

          باران سروده است، یا من سروده‌ام؟

***            

دشمنان کور دل، امّا

در دلش، خورشید ایمان را نمی­دیدند                 (خورشید ایمان: اضافه­ی تشبیهی)

تیغ آتش­خیز دستان را نمی­دیدند

در نگاهش خشم و آتش را نمی­دیدند                 (خشم و آتش: تناسب)

بر کمانش تیر آرش را نمی­دیدند

در رگش خون سیاوش را نمی­دیدند.                   (واج آرایی در تکرار «ش»)

کودک ما بغض خود را خورد

چشم در چشمان دشمن کرد

با صدایی صاف و روشن گفت:                         صدایی صاف و روشن: آرایه­ی حس­آمیزی دارد)

حس­آمیزی: گاهی آدمی با بهره گیری از نیروی خیال لذات مربوط به یک حس را به حس دیگر انتقال می دهد. حس آمیزی به آرایه ای گفته می شود که در آن محسوسات یکی از حواس را به حس دیگری نسبت می دهیم و یک چیز واحد را با دو حس درک می کنیم. نگاهِ سرد، درکِ سبز، عقل سرخ.

          «آی ای دشمن

           من حسین کوچک ایران زمین هستم

           تانک­های شومتان را  درکمین هستم

           مثل کوهی آهنین هستم».

ناگهان تکبیر پر وا کرد                                        «تکبیر پر وا کرد: جان بخشی/جاندار پنداری»

در میان آتش و باروت غوغا کرد

کودکی از جنس نارنجک

دردهان تانک­ها افتاد....                                     (دهانِ تانک­ها: اضافه­ی استعاری)

لحظه­ای دیگر

از تمام تانک­ها، تنها

تلّی از خاکسترِ خاموش

ماند روی دست­های دشت             (دست­های دشت: اضافه­ی استعاری)/ (دست و دشت: جناس خطّی)

آسمان از شوق، دف می­زد                     (تشخیص/ انسان انگاری)

شطّ خرّمشهر ، کف می­زد                     (تشخیص/ انسان انگاری)

شهر یک­باره به خویش آمد                     شهر: مردمِ شهر(مجاز)

چشم اشک آلوده را وا کرد                      (تشخیص/ انسان انگاری)

بر فراز گنبدی زیبا

قصّه­ی تکرار آرش را،             شهر، قصه­ی تکرار آرش را، باز هم خواند و تماشا کرد: (تشخیص/ انسان انگاری)

          باز هم خواند و تماشا کرد.

سراینده محمد گودرزی دهریزی

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل هشتم / درس بیستم / ادبیّات جهان

ادبیّات جهان

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما                          ای جوانان عجم جان من و جان شما

چراغ لاله: اضافه­ی تشبیهی (توضیحی)                      عجم: 1 - غیرعرب . 2 - ایرانی (خصوصاً). در مصراع نخست، آرایه­ی تشبیه وجود دارد.

در باره ی چراغ لاله یاد آور می شوم که چراغ لاله نام چراغ هایی است که در پاکستان وجود دارد و چون به صورت لاله ای است به چراغ لاله معروف است و اضافه ی و این یک اضافه ی توضیحی است.
درباره ی خیابان شایان گفتن است که مردم پاکستان به راهی که دوطرفش درخت باشد خیابان گویند هم چنان که در ایران به آن چهار باغ گویند.
البته این مطالب را با استناد به فرهنگنامه ی اصطلاحات پاکستانی و هم چنین جناب آقای استاد سنگری که استاد مسلم ادبیات است و جامعه ی پاکستان را به خوبی می شناسد و چند سالی در آن جا بوده است عرض کردم.
خیابان: جاده ، راه عریض و هموار در شهر که مردم از آن عبور کنند و اطراف آن مغازه یا خانه باشد.

مانند چراغ لاله در خیابان­های شما در سوز و گداز(نورافشانی و روشنگری) هستم. ای جوانان ایرانی، مگر شما مرا دریابید.

در طول بیت، به جهت تکرارِ «ج، چ» نغمه­ی حروف یا واج آرایی ایجاد شده است.

غوطه­ها زد در ضمیر زندگی اندیشه­ام                                 تا بدست آورده­ام افکار پنهان شما

مهر و مه دیدم ، نگاهم برتر از پروین گذشت                        ریختم طرح حرم در کافرستان شما

تا سنانش تیز تر گردد فرو پیچیدمش                                  شعله­ئی آشفته بود اندر بیابان شما

فکر رنگینم کند نذر تهی دستان شرق                                 پاره­ی لعلی که دارم از بدخشان شما

میرسد مردی که زنجیر غلامان بشکند                                دیده­ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکران آب و گل                      آتشی در سینه دارم از نیاکان شما

گِردِ چیزی حلقه زدن: دور چیزی جمع شدن.         پیکران آب و گل: آفریدگان از آب و خاک، انسان­ها.

 نیاکان: اجداد، پدران.          آتش: استعاره از درد.                     آتشی در سینه دارم: در سینه دردی دارم.

آب و گل و آتش: سه عنصر از عناصر پیدایش جهان. مراعات نظیر دارند.

ای آفریدگان از آب و گل(انسان­ها)، از پدران شما  آتشی در دلِ من است. گرد من جمع شوید تا آن را فرو نشانم.

اقبال لاهوری ، زبور عجم

آرزو

بیش از هر چیز برایت آرزومندم که به خوبی ها عشق بورزی

و نیکان و نیکویی ها نیز به تو روی بیاورند.

آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

برخی نادوست و برخی دوست­دار

که دست کم، یکی در جمعشان

مورد اعتمادت باشد.

چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش، بحق باشد،

تا زیاده به خودت غرّه نشوی.

هم چنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه باکسانی که اشتباهات کوچک می­کنند

که این کار ساده­ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ می­کنند.

امیدوارم به پرنده­ای دانه بدهی و به آواز مرغ سحری گوش کنی

وقتی که آواز سحرگاهیش را سر می­دهد.

چرا که از این راه

احساسی زیبا خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه­ای هم بر خاک بیفشانی،

هرچندخُرد بوده باشد

و با روییدنش همراه شوی

تا دریابی چه  قدر زندگی در یک درخت جریان دارد.

آرزومندم اگر به پول و ثروتی رسیدی

آن را پیش رویت بگذاری و بگویی:

این دارایی من است.

فقط برای این که آشکار شود کدامتان اربابِ دیگری است!

آری، پول ارباب بدی است امّا خدمت­گزار خوبی است.

و در پایان برایت ای مهربان، آرزومندم

همواره دوستی خوب و یک­دل داشته باشی

تا اگر فردا آزرده شدی یا پس فردا شادمان گشتی،

با هم از عشق سخن بگویید و دوباره شکوفا شوید.                                             «ویکتور هوگو» با اندکی تغییر

 


 

درس بیست و یکم / شازده کوچولو

شازده کوچولو یا شهریار کوچولو (به فرانسوی: Le Petit Prince) نام یک کتاب داستان اثر آنتوان دوسنت اگزوپری است که اولین بار در سال ۱۹۴۳ منتشر شد. این کتاب پرفروش‌ترین کتاب تک مجلد جهان در تمام طول تاریخ می‌باشد. کتاب شازده کوچولو «خوانده شده‌ترین» و «ترجمه شده‌ترین» کتاب فرانسوی‌زبان جهان است و به عنوان بهترین کتاب قرن ۲۰ در فرانسه انتخاب شده است. از این کتاب به طور متوسط سالی ۱ میلیون نسخه در جهان به فروش می‌رسد. این کتاب در سال ۲۰۰۷ نیز به عنوان کتاب سال فرانسه برگزیده شد.

در این داستان اگزوپری به شیوه‌ای سوررئالیستی به بیان فلسفهٔ خود از دوست داشتن و عشق و هستی می‌پردازد. طی این داستان اگزوپری از دیدگاه یک کودک، که از سیارکی به نام ب۶۱۲ آمده، پرسشگر سؤالات بسیاری از آدم‌ها و کارهایشان است. این اثر به بیش از ۲۱۰ زبان مختلف ترجمه شده‌است. مجموع فروش این کتاب به زبان‌های مختلف از دویست میلیون نسخه گذشته‌است.             

... نمی‌خواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...

هوه، بله عشوه‌گری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:

-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام... عذر می‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است...

شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:

-وای چه‌قدر زیبائید!

گل به نرمی گفت:

-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...

شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسی نیست اما راستی که چه‌قدر هیجان انگیز بود!

-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.

و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود.

با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمی‌نفهمی از ضعفش آب می‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف می‌زد یک‌هو در آمده بود که:

-نکند ببرها با آن چنگال‌های تیزشان بیایند سراغم!

شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:

-تو اخترک من ببر به هم نمی‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.

گل به گلایه جواب داده بود:

-من که علف نیستم.

و شهریار کوچولو گفته بود:

-عذر می‌خواهم...

-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت می‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمی‌رسد؟

شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است این گل!»

-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این بودم...

اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهای دیگری را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:

-تجیر کو پس؟

-داشتم می‌رفتم اما شما داشتید صحبت می‌کردید!

و با وجود این زورکی بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.

به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ی حسن نیّتی که از عشقش آب می‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌های بی سر و تهش را جدی گرفته‌بود و سخت احساس شوربختی می‌کرد.

یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمی‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر می‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جوری از آن لذت ببرم. قضیه‌ی چنگال‌های ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود می‌بایست دلم را نرم کرده باشد...»

یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت می‌کردم نه روی گفتارش... عطرآگینم می‌کرد. دلم را روشن می‌کرد. نمی‌بایست ازش بگریزم. می‌بایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلک‌های معصومانه‌اش پنهان بود پی می‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».

۹

گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرنده‌های وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.

شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.

به گل گفت: -خدا نگهدار!

اما او جوابش را نداد.

دوباره گفت: -خدا نگهدار!

گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:

-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.

از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.

گل به‌اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.

-آخر، باد...

-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.

-آخر حیوانات...

-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».

و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:

-دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

۱۰

خودش را در منطقه‌ی اخترک‌های ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکی‌یکی‌شان را سیاحت کردن.

اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:

-خب، این هم رعیت!

شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری می‌تواند بشناسدم؟

دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب می‌آیند.

پادشاه که می‌دید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس می‌خواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.

شاه به‌اش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن می‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:

-نمی‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طی‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام...

پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر می‌کنم خمیازه بکشی. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسی را ندیده‌ام برایم تازگی دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.

شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم می‌کنم... دیگر نمی‌توانم.

شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر می‌کنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.

تند و نامفهوم حرف می‌زد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.

پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانی‌ها هم هیچ نرمشی از خودش نشان نمی‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر می‌کرد اوامری بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از این مرغ‌های دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».

شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه می‌فرمایید بنشینم؟

پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع می‌کرد گفت: -به‌ات امر می‌کنیم بنشینی.

منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چی سلطنت می‌کرد؟ گفت: -قربان عفو می‌فرمایید که ازتان سوال می‌کنم...

پادشاه با عجله گفت: -به‌ات امر می‌کنیم از ما سوال کنی.

-شما قربان به چی سلطنت می‌فرمایید؟

پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.

-به همه‌چی؟

پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترک‌های دیگر و باقی ستاره‌ها اشاره کرد.

شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همه‌ی این ها؟

شاه جواب داد: -به همه‌ی این ها.

آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.

-آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟

پادشاه گفت: -البته که هستند. همه‌شان بی‌درنگ هر فرمانی را اطاعت می‌کنند. ما نافرمانی را مطلقا تحمل نمی‌کنیم.

یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی می‌داشت بی این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا می‌کرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:

-دلم می‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.

-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ی سوزناکی بنویسد یا به شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکی‌مان مقصریم، ما یا او؟

شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.

پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب می‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.

شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمی‌کرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟

-تو هم به غروب آفتابت می‌رسی. امریه‌اش را صادر می‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانی‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.

شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم می‌شود؟

پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:

-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشم‌های خودت می‌بینی که چه‌طور فرمان ما اجرا می‌شود!

شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف می‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمی گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:

-من دیگر این‌جا کاری ندارم. می‌خواهم بروم.

شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج می‌زد گفت:

-نرو! نرو! وزیرت می‌کنیم.

-وزیرِ چی؟

-وزیرِ دادگستری!

-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.

پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلی پیر شده‌ایم، برای کالسکه جا نداریم. پیاده‌روی هم خسته‌مان می‌کند.

شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشری نیست.

پادشاه به‌اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می‌شود یک فرزانه‌ی تمام عیاری.

شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم می‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر می‌کنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها می‌شنویم. می‌توانی او را به محاکمه بکشی و گاه‌گاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت تو بستگی پیدا می‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش می‌کنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکی بیش‌تر نیست که.

شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمی‌آید. فکر می‌کنم دیگر باید بروم.

پادشاه گفت: -نه!

اما شهریار کوچولو که آماده‌ی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمی‌خواست اسباب ناراحتی سلطان پیر بشود گفت:

-اگر اعلی‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود می‌توانند فرمان خردمندانه‌ای در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا می‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور می‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد...

چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.

آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!

حالت بسیار شکوهمندی داشت.

شهریار کوچولو همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۱

اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.

خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد می‌آید مرا ببیند!

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.

شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشته‌اید!

خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهله‌ی ستایشگرهایم بلند می‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌ای گذارش به این طرف‌ها نمی‌افتد.

شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:

-چی؟

خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.

شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.

شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است». و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.

پس از پنج دقیقه‌ای شهریار کوچولو که از این بازی یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟

اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزی را نمی‌شنوند.

از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه می‌کنی؟

-ستایش و تحسین یعنی چه؟

-یعنی قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.

-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.

-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.

شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌ای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب است؟

شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی راستی چه‌قدر عجیبند!

۱۲

تو اخترک بعدی می‌خواره‌ای می‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به می‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری می‌کنی؟

می‌خواره با لحن غم‌زده‌ای جواب داد: -مِی می‌زنم.

شهریار کوچولو پرسید: -مِی می‌زنی که چی؟

می‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.

شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می‌سوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟

می‌خواره همان طور که سرش را می‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.

شهریار کوچولو که دلش می‌خواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟

می‌خواره جواب داد: -سرشکستگیِ می‌خواره بودنم را.

این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که می‌رفت تو دلش می‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستی‌راستی چه‌قدر عجیبند!

 

 

 

 

[ جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ امیرحسین علی زاده ]

[ نظرات () ]